فصل زن به اين آدرس منتقل شد

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

...

از شکم براومده زنهای حامله بدم مياد. يه نوع بلاهت توی اون برآمدگی هست که نمی تونم تحمل کنم.

توضيح بعد از نگارش: من نه از بارداری متنفرم نه از تبعات جسمانی اش.هيچ چيز هم بيشتر از تجربه عادت ماهانه و بارداری و زايمان و بچه شير دادن من رو از زن بودن خشنود نمی کنه. فقط حسی که باعث نگارش جمله بالا شد، حس آرامش زنانی بود که بدون کوچک ترين توجه ای به جايگاه لغزانشون در مقام همسر و مادر در خوشبختی ناآگاهانه ای غوطه ورند. زنانی که بزرگ ترين آرمان براشون شوهر داشتن و بدترين دشمن براشون زنهای ديگه هستن. زنهايی که بی توجه به حمايت های قانون، زياده خواهی و قدرت طلبی و ... مرد رو ذاتی اين جنس می دونن و بهش وفادار هستن. زنهايی که بچه زاييدن رو نوعی بيمه زندگی شون محسوب می کنن بدون اينکه بدونن بچه برای سوختن و ساختن زنه نه مرد.

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

فکر می کنم
کنارت هستم
هنوز
در مسير بازگشت

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

...

نرسيده به مجله. کوچه ايه به نام مرواريد. من درخت های کوتاه اين کوچه رو دوست دارم. پريروز که داشتم از کلاس برمی گشتم مجله، احساس کردم چيزی پشت يکی از درختها وول می خوره. بدون اينکه مسيرم رو عوض کنم يا حتی خيره بشم، يه نيگا انداختم دو تا پسر بودن که با حالت عجيبی داشتن چيزی شبيه سيگار رو می کشيدن . روم رو برگردوندم. اما يکی شون گفت می کشی؟ مث هميشه که زبونم جلوتر از خودمه گفتم تو بکش، بسه. پسره جواب نداد. برای اينکه نفهمن که خيلی ترسيدم، برنگشتم پشت سرم رو نگاه کنم . اميدوار هم بودم که نگاه نکنن من توی کدوم ساختمون می رم. حالا اين دو سه روزه از تصور ديدن دوباره شون در اونجا، پشت اون درخت نسبتا کوتاه، می ترسم.

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

اين يالثاراتی ها معرکه اند به خدا. گزارش محسن يزدی با عنوان <<اتفاق تازه ای نيفتاده است! >> در شماره آخر يالثارات يک نکته ای داشت که هنوز مبهوتم. اين آدم که چند سالی است گزارشگر پيگيری برای موضوع بدحجابی است در ستون چهارم گزارشش آورده :‌ << همين ديروز بود که به گفته عکاس يکی از مطبوعات، يکی از خانم هايی که بعضا در خيابان می بينيم، وقتی به او تذکر داده شد و يکی از عکاسان از او عکسی انداخت، قشقرقی به پا کرد و هر چه از دهانش در آمد به عکاس گفت. واقعا به اين عده هم بايد لبخند زد؟>>
اول اينکه
منظور محسن يزدی از عبارت بايد لبخند زد؟، برخورد پليس زن با بدحجاب هاست. اما اين دوست عزيز که خودش نوشته که آن زن رو به عکاس هر چه از دهانش در آمد گفت، يا نمی داند و يا خودش را زده است به ندانستن که اين عکاس کار غيرقانونی کرده است و اين فرد هم چه بدحجاب چه خوش حجاب حق اعتراض داشته است. چون بنا بر قانون، خيابان جزو اماکنی که فرد علم دارد زير نگاه رسانه است نيست. 
البته فکر می کنم خود اين نشريه چون عادت به چاپ عکس افراد بخصوص زنان در کوچه و خيابان و با عناوين منفی دارد، می خواهد عرف خودش را به ديگران هم
تسری دهد.
مساله ديگری هم که در عکس های يالثارات به چشم می خورد اين است که هر جا می خواهد صحبت را به ارزش های انقلاب بکشاند از عکس های مردان در جنگ ايران ـ عراق استفاده می کند و هر جايی که می خواهد به ضد ارزش های نظام انقلابی بپردازد از عکس های زنان با پوشش های آزاد استفاده می کند. و وقتی اين دو عکس در يک مطلب کنار هم قرار می گيرند بيشتر انديشه صاحبانش به چشم می آيد. انديشه ای که در آن، بهترين از ميان مردان وفادار به نظام ارزشی مردانه و بدترين، از ميان زنان بی اعتنا به آن انتخاب می شود.

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

زنستان شماره ۴ منتشر شد.
پرونده اين شماره از زنستان به مسايل کارگرهای زن می پردازد.

فعلا خواندن اين مصاحبه را بهتان پيشنهاد می کنم تا بعد:
راه ميان بری وجود ندارد : مصاحبه با مريم حاج محسن - از فعالان حوزه کارگری و زنان

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

در سرزمين عجايب

 به ورزشگاه آرارات که رسيديم يه مينی بوس جلوی ماشين ما نگه داشت و يه دسته دختر نوجوون با پرچم های رنگ و وارنگ پياده شدن. ديروز بازی تيم ملی فوتبال زنان ايران با تيم فوتبال زنان برلين بود.
کيف هامون رو گشتن و واد محيط ورزشگاه شديم. ورود آقايون البته به جز مسئولان حراست ممنوع بود.
هنوز عده زيادی نيومده بودن. اعضای دو تيم داشتن تمرين می کردن. بچه های تيم برلين بلوز و شلوار های قرمز تنشون بود و روی مقنعه های سفيدی که به سر داشتن يکی يه کش بسته بودن که از سرشون نيفته. شده بودن مث مامان بزرگا وقتی مقنعه نماز سر می کنن. بچه های تيم خودمون هم مقنعه های سياه داشتن و بلوز و شلوار سفيد. بلوز هاشون يه وجب از آلمانی ها بلند تر بود.
لحظه به لحظه تعداد تماشاچی ها بيشتر می شد. هنوز بازی شروع نشده بود اما چند تا گروه شروع به شیپور زدن کرده بودن و تشويق می کردن.بيشترشون نوجوون بودن.
بازيکن ها از زمين خارج شدن تا به طور رسمی برای شروع بازی دوباره وارد شن. ما تقريبا کامل شده بوديم. نسرين و من و جلوه و فريده و مونا و زارا و بيتا. 
بازی با تذکر حفظ حجاب که از پشت بلندگو به تماشاگرها داده شد، شروع شد.
من فوتبال دوست نيستم و از اين جهت هيچ وقت مسابقات رو از تلويزيون دنبال نکردم . اين موضوع باعث شد اولهای بازی هی به ديگران نگاه کنم و ياد بگيرم که برای تشويق بايد چه کار کرد. موج مکزيکی ياد گرفتم و شعار همچين آبدار.
بچه هايی که پشتمون نشسته بودن چند تا دختر نوجوون بودن که بعد فهميدم از اعضای يه تيم فوتسال هستن. فاطی دختری بود که ميون اونها شیپور می زد.
وقتی سه باز می زد دوددورودودو بلند می شديم و دو تا دستمون رو مث از جلو نظام توی مدرسه، می اورديم جلو و می گفتيم ايران.
وقتی شعار پشت سری ها اين شد که داور به نفع گرفته ، عده ای از ما خواستن که فحش آبدار به داور بديم که اينقدر هم ديگران نگن محيط استاديوم ها برای زنان مناسب نيست و بفهمن که ما هم بلدیم ديگه، تعارف که با کسی نداريم. پس توپ،تانک،فشفشه ، داور ما ک...کشه رو به خاطر ضد زن بودن قسمت دوم تغيير داديم به توپ،تانک،فشفشه،داور ما ج...کشه. اما گروهی از ما اعتراض کردن که اين وسط که همه دارن می گن که ورود زنان به استاديوم ها موجب اخلاقی تر شدن استاديوم می شه شماها اگه اين شعار رو بدين اين مورد رو هم منتفی می کنين.پس اين شعار رو نداديم و به گفتن داور به نفع گرفته بسنده کرديم. اگرچه ما اعتقاد داشتيم اجبار به ندادن فحش تاکيد بر کليشه های جنسيتيه.
خبرنگار يه شبکه خارجی با دوربين و بند و بساطش اون وسط می گشت و با دخترهای جوون مصاحبه می کرد. فکر می کنی کی می بره؟ فکر می کنی چند چند می شه؟ فوتبال دوست داری؟ همه اين لحظات رگهای صورت دخترها زده بود بيرون و با التهاب از فوتبال و تيم ايران می گفتن.
دختر چاقی با اين سوت های مربی های ورزش به طور ريتميک سوت می زد و همه می گفتن ايران. سوت که می زد دستاش رو به دو طرف به صورت اشاره تکون می داد . خيلی صحنه قشنگی بود. همه دوربين ها اومدن دورش. چاق بود و سينه هاش تکون می خورد موقع سوت زدن. اين که دخترها توی موقعيت های آزاد ديگه خجالتی از هيکل و قيافه شون ندارن قشنگ بود. خيلی.
نيمه اول آلمان سه تا گل زد که يکی اش آفسايد بود و ايران هم يکی که اون هم آفسايد بود.
بين دو نيمه موزيک پخش شد. پشت بلندگو بهمون تذکر دادن که کسی نرقصه و تهديد کردن اگه اين موضوع رو رعايت نکنين ديگه مسابقه ای نمی ذاريم که بياييد تماشا کنين. بيتا عصبانی رو به دوربين گفت مردها هر کاری دلشون می خواد می کنن و هيچ کس هم هيچی بهشون نمی گه اما برای ما اين همه تهديد و بايد و نبايد. به هر حال موزيک رو قطع کردن.
به بچه های پشت سری ياد داده بوديم که وسط دو تا نيمه می گيم: سهم من، سهم زن ، نيمی از آزادی. و ورود به استاديوم حق مسلم ماست.
وقتی شروع کرديم به شعار دادن يه لحظه نگذشته بود که چند تا از مسئول های حراست دورمون رو گرفته بودن. يکی شون که قد بلند و چشم های روشنی هم داشت و نگران بود که خبرنگارای خارجی فيلم بگيرن هی می گفت درسته، حق مسلمتونه ، اما شما که حقتون رو گرفتين. الآن بايد شعار ملی بدين. ايران رو تشويق کنين. اينها رو بيشتر به دخترهای پشت سر می گفت ولی به ما جور بدی نگاه می کرد که يعنی زير سر شماست.
بلند شديم رفتيم دم بوفه ، چند تا از بچه هامون وايسادن سيگار بکشن. که يهو نيگا کرديم دو تا دختر جوون رفتن پايين و دم دستشويی ها دارن هول هولکی سيگار می کشن. رفتم بهشون گفتم بياين بالا. گفتن بهمون گير می دن. گفتم چنين چيزی وجود نداره که سيگار کشيدن دختر ممنوعه ، پس شما هم تو رو خدا خودتون قانون اضافه نکنين. باز هم ترسيدن و نيومدن بالا.
نيمه دوم شروع شد. تيم ايران هم مث تماشاگر هاش تازه انگار محيط دستش اومده بود و نفس گرفته بود. دو تا گل زد. فاطی همون دختری که شیپور می زد و عمرا من و نسرين نتونستيم حتی يه صدای کوچيک هم از توی شیپور در بياريم، می گفت بعد از هر گلی منتظره صحنه آهسته رو ببينه.
بعد از بازی، در که باز شد پر از مرد بود. من اين صحنه رو فقط پشت در حوزه های کنکور ديده بودم. يکسری عکاس و خبرنگار مرد بودن و عده ديگه هم دنبال دختراشون اومده بودن.
راه افتادين تا سر اتوبان. يه ماشين گرفتيم برای ونک. پول ازمون نخواست. فقط گفت بهش بگيم اينجا چه خبر بود. گفتيم بازی فوتبال ايران و آلمان. با تعجب پرسيد ايران و آلمان. يعنی اينکه چرا نمی دونسته. بعد که تعجبش رو ديدیم توضيح دادیم تيم زنان ايران با يه تيم زنان از آلمان. البته حق داشت که فوتبال رو برای مردا بدونه مگه اينکه قيد بشه فوتبال زنان.
از بازی پرسيد. اول از پوشش بازيکن ها و بعد، از خود بازی. حين اينکه بازی بچه ها رو توضيح می دادم حس کردم کم کم می شه به يه ادبيات مشترک رسيد اگه حصار بندی های حوزه های زنانه و مردانه برداشته بشه.
توی ميدون ونک از ماشين پياده شديم. بچه ها به سمتی رفتن و من هم به سمت خونه. بايد شب تا صبح بيدار می موندم برای نگارش و تنظيم مصاحبه ای که قبل انجام داده بودم.

 

سهم من، سهم زن؟؟؟! - گزارش جلوه در هستيا
حمله هاي رعد آساي!‌تيم ايران  - آسيه امينی
بازی جوانزنانه - فيروزه مظفری - شرق
بازی تاريخی - امير عليزاده
بانوان فوتباليست ايران در مقابل حريف آلمانی متوقف شدند، تيم ملی فوتبال ايران ۲ ـ برلين ۲ - گزارش ايسنا از بازی
گزارش تصويری از بازی ۱ - ايسنا
گزارش تصويری از بازی ۲ - ايسنا
گزارش تصويری از بازی ۳ - ايسنا
مربی تيم فوتبال زنان برلين آلمان : تيم ايران می توانست پيروز شود - ايرنا
ناظر فيفا: شروع خيلي خوبي براي تيم ملي فوتبال زنان ايران بود - ايرنا
چند نظر در خصوص بازي دوستانه تيم ملي فوتبال زنان ايران با برلين - ايرنا  

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

فائزه نوشته زير باران بايد با زن خوابيد. بعد از مدت ها اين جمله به دلم نشست. مث عشق. عشقی بعد از مدت ها...

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

ماهی ها در شب می خوابند

رمانی بود از سودابه اشرفی، نويسنده ی مقيم خارج از ايران. درباره دختريه که بعد از يکسری کارهای سياسی نوجوانانه بدون اشاره صريح به اسم گروه سياسی اش، با درگيری هاش در قبل و بعد از انقلاب بالاخره از ايران می ره. حالا برادرش بعد از سالها بهش تلفن کرده و موضوع همش ديگه يادآوری خاطراتشه.
يه جورايی گاهی نااميد می شم از ادبيات کشورمون. اما به هر حال بد نبود به جز اينکه يه سری از موضوعات بيش از اندازه سانتی مانتال و دور از واقعيت به نظر ميومد. مثلا اينکه اسم دختر يه بنا طلايه باشه يا زنش فرنگيس يه ذره عجيب به نظر می رسه. يا اين طلايه که پدرش فرش زير پاش رو هم گروی پول می ذاشته بتونه بره آمريکا. جدا از اين، مناسبات داخلی هم با هم جفت و جور نبود. مثلا آدم نمی تونست يه ذره با هم وفق بده که اين زنی که يه يواشکی پول از زير فرش بر می داره و دخترش رو می فرسته سينما همونيه که توی آتيش زدن کتاب های دخترش به شوهرش کمک می کنه. خود اون مرد هم همينطور. خودکشی و تیپش به يه ارتشی در رده های ميانی بيشتر می خوره تا يه بنا. مثلا اصلا نمی تونم تصور کنم دختر اوس حسن، بنای خونوادگی مون، اسم دخترش طلايه باشه و کار سياسی بکنه و خودش هم ادبيات گفتارش اون باشه و زنش هم رفتارهايی هر چند متناقض اما دور از زن يه بنا داشته باشه. قصه هم يه جورايی تکراری بود. البته تيکه های خوبی هم داشت. مث اونجايی که طلايه رو دفتر خواستن تا بهش حالی کنن که مدرسه جای کار سياسی نيست. بدجور ملموس بود. ياد دفتر رفتن های بيشمار خودم افتادم. اين قسمت توی دفتر، يکی از بهترين قسمت های کتاب بود به نظرم. چيزی که به رغم تلاش فراوون نويسنده در قسمت خودکشی پدر خونواده اصلا در نيومده. اما مساله جالب اين بود که طلايه و مادرش فقط بيرون از خونه با هم می تونستن راحت حرف بزنن. يه جور نشونه و سمبل قشنگی بود به نظرم. به هر حال همونجوری که به نظر مياد اين قصه در يه نفس نوشته شده، شما هم می تونين در يه نفس بخونينش.

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

حس هايی کمی بهتر 

 لباس پوشيدن من جزو مصاديق بارز بدحجابی که سردار طلايی گفته بود و بعدا تکذيب کرد نيست. اما از همون روز اول برخورد با بدحجابی، خيابونها برام حالت خاصی پيدا کردن. مث کسی که فکر می کنه اينجا مال اون نيست. مث کسی که فکر می کنه داره توی زمين کسی ديگه زندگی می کنه. باد که به صورتم می خورد حس عجيبی بهم می داد. انگار تک افتاده های يه شهر غريبه بوديم. اما بعد از تکذيب کليه حرفها و سپس رهنمودهای احمدی نژاد برای برخورد فرهنگی به جای برخورد فيزيکی حس تلخم کمتر شد. با اينکه اين حسرت برام پيش اومده بود که ای کاش آقامون احمدی نژاد اينقدر اوايل انقلاب سرش توی درس نبود! و می ديد که توی خيابون شعار می دن يا روسری يا تو سری و يه چيزی می گفت آخه بهشون! به هر حال حس خوبم از اينجا بود که زنان ما دارن راهی رو می رن که به ضرب و زور هم نمی شه برش گردوند سر جای اول. منظورم راه آرايش های غليظ و لباسهای تنگ نفس گير نيست، منظورم راه آگاهيه از حق انتخاب شخصی داشتن.
 ديروز هم وقتی خبر رسيد که رفتن زنان به استاديوم ها آزاد شده است، دوباره حسهای تلخ جاشون رو به حس بهتری دادن. اگرچه خيلی ها می گن زن و مرد هر دو توی اين جامعه تحت کنترل شديد هستن و غيره و ذلک اما واقعا نمی دونن ما چه راه درازی در پيش داريم تا تازه به اونجايی برسيم که اونها ايستادن.

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

هوا خفه است. ياد بعد از ظهرهای دلگير کتاب خدای چيزهای کوچک ميفتم.کاش لااقل توی اين گرفتگی هوا نم کناره های رودخونه ای وجود داشت. اما اينجا فقط يه پنجره بزرگه. و من که نشستم و می نويسم. زن، قاتل.زن، مقتول. قتل، ناموسی.جرم،تجاوز....

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

جنگ با چه کسی؟

بارها شده بود که فکر می کردم اگر من مسئولی رده بالا بودم در فلان مورد مثلا چه کار می کردم. امروز بالاخره به يه نتيجه رسيدم و اين اونکه درباره جنگ عليه مردان که به کل فمينيست ها يا حتی اونهايی که توی حرفشون ضمنی و غير ضمنی کلمه ای باشه که ازش بوی مشکوک فمينيزم به مشام برسه می چسبونن، کاری می کردم. من آماری رو که معمولا اگر هم به ندرت منتشر بشه گويا هيچ کس وقت خوندنش رو نداره منتشر می کردم. منتشر نه روی اينترنت و حتی رسانه های کتبی. بلکه منتشر در راديو و تلويزيون کشور. بارها. مث اعلام اينکه امسال چه ساليه. مث اعلام اينکه مردم ما به جوامع بين المللی چه پيامی دارن و ... حتما چند بار در روز پخشش می کردم. آمار تجاوز به زنها، آمار خشونت خانگی عليه زنها و ... بعد می پرسيدم جنگ چه کسی با چه کسی؟ واقعا دوست دارم بدونم اين دوستان ما که می گن می خوايم ببينيم آخر جنگ زن با مرد به کجا می رسه؟ و ما رو احتمالا با وبلاگها و سايتهامون، آدم های جنگ طلبی قلمداد می کنن چه نتيجه ای می گيرن؟ آيا واقعا قتل های ناموسی کار زنهاست؟ آيا فاعل اين نبرد تن به تن غيرت و ناموس، زنه؟ آيا زنه که بارها تيتر صفحات حوادث می شه در رابطه با تجاوز کردن؟ آيا زنه که دختر بچه ۷ ساله رو به جرم نامعلومی سر می بره ؟ آيا زنه که می تونه شريک های جنسی متفاوتی به طور قانونی داشته باشه؟ جنگ چه کسی با چه کسی دوستای عزيز؟ ما در طول سالهايی که حافظه تاريخمون ياری مون می کنه چيزی جز حرم سرا به خودمون نديديم. چيزی جز روبنده و سرکوب. تو رو خدا تاريخ شاهنشاهی پيش از اسلام رو به رخمون نکشيد که مسلما ما نمی تونيم افتخار کنيم به صدارتی که فقط در غياب مردان ممکن بود. اونهم فقط در بين زنان درباری. جنگ چه کسی با چه کسی؟ اين مرد بوده که اولين روزنامه اش با سنگسار دفترش استقبال می شه يا زن؟ اين مرد بوده که سالها تحت عناوين خيالی بدون فاش کردن نام خودش به ادبيات کتبی روی اورده بوده يا زن؟ اين مرد بوده که مجبور بوده ادبيات خودش رو توی لالايی ها و قصه ها و متل ها سينه به سينه زنده نگه داره يا زن؟ جنگ چه کسی با چه کسی ؟
و چرا جنگ؟ چرا بايد هی با اين کلمه ای که ازش متنفرم روبرو شم؟ چرا بايد مفهومی که رنجم می ده با اين کلمه برام زنده بشه؟ 
اما ما جنگ داريم. راست می گين! ولی با شما مردها نه،بلکه با اون سيستمی که به شما اجازه ظلم، اجازه تنفر از ما رو می ده جنگ داريم. با اون سيستمی که ما رو درجه دو و نادون فرض می کنه جنگ داريم. اگر من يه سياه پوست بودم چه دليلی محکم تر از اين بود برای جنگ عليه تبعيض نژادی؟ و الآن چه دليلی محکم تر از اين برای جنگ با تبعيض جنسيتی که من زن هستم.
فقط جنگ ما جنگ توپ و تفنگ به سبک جنگ های شما نيست. جنگ ما جنگ های احساساتی گل گلايل از ما و از شما تبريک و تحسين هم نيست. جنگ ما جنگ کلمات ما و کلمات شماست. جنگی که توش کلمه های حين زايمان و شير دادن ما، بوی خون و شير تازه می دن و کلمات شما بوی باروت و سرب...

 

* يه دوستی برام پيغام گذاشته که چرا خودت به اين ادبيات مردانه نتاختی و تو هم از کلمه جنگ استفاده کردی. حرفش ستودنيه. شايد بايد در دو پاراگراف آخر به جای جنگ مبارزه می ذاشتم. مبارزه با حتی همين ادبيات ضد بشری...

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٥

 

 زنان در چهار ديوار دو جداره

 وقتی که داستايوسکی از زندانهای مخوف سيبری نوشت که آنچه که بيش از آزادی اهميت دارد تنهايی است يه اشتباه کوچيک کرده بود و اون اينکه، مرد بود. اگه داستايوسکی زن بود می فهميد که تنهايی يا حق تنها بودن برای يه زن معادل آزاديه. زنها ديگه عادت کردن که توی همون زندانهای مخوف هم حتی احساس آزادی کنن اگر کسی مدام با چشم و گوش و حس ششم مواظب کوچيک ترين کنش و واکنش اونها ،چيزی مث پلک زدنشون، نباشه. برای ما و مردها دو حوزه مختلف در نظر گرفته شده. يکی خونه و ديگری اجتماع. هر دو تاش هم يه چهار ديواری بيشتر نيست. نه مرد آزاده و نه زن. تنها تفاوت آزاد نبودن زن و مرد اينه که زن بايد از دو تا جداره ی کنترل عبور کنه تا به آزادی واقعی برسه. خونواده و ساز و کارهای اجتماعی ـ سياسی. بيشتر زنها هم البته مث اکثريت اجتماع که پی زندگی بی دغدغه و امن هستن، پی همچين زندگی ای هستن و فعاليت برای آزادی اجتماعی ـ سياسی رو دردسر می دونن. با اين تفاوت که مرد اگر هيچ تلاشی هم نکنه درون خونه اش آزاده و حمايت قوانين رو هم پشت هر نوع رفتار در رابطه خونوادگی اش داره ولی زن در حد زندگی يه آدم معمولی غير فعال در امور اجتماعی و سياسی هم نمی تونه آزاد باشه. البته اين وجه اشتراک همه زنها است و همينه که به هم نزديکشون می کنه. يعنی تا همين الآن هم نزديکشون کرده و باز هم خواهد کرد. دير يا زود...

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥

 

بيچاره گوسفندها!

بازرگان: از خود شما می پرسم آيا انقلابی را می شناسيد حتی انقلابی علمی که بدون خون ريزی باشد؟ هيچ ديکتاتوری از اين که به او بگويند بيا و سلطنت را رها کن سلطنت را رها نمی کند. حتی اگر از او خواهش هم بکنند. بنابراين هميشه حرف آخر جنگ است. حتی استراژی من هم در آخرين مرحله اش می بايست با خون ريزی باشد.
(گفت و گوهای اوريانا فالاچی،نشر افق، ص ۳۵)
شارون:اين بزرگ ترين اشتباه مردم درباره من است. آنها مرا يک ديوانه جنگ می دانند، اشتباه می کنند. من از جنگ متنفرم! تنها آدمی که به اندازه من جنگ ديده باشد، دوستانش را در جنگ از دست داده باشد و به اندازه من زخم برداشته باشد می تواند به اندازه من از جنگ متنفر باشد. اگر از من بپرسيد که بهترين سالهای زندگی ام کدام است، خواهم گفت سه سالی که در مزرعه ی خودم با گوسفندان قشنگ و تراکتور خودم زندگی می کردم.
فالاچی:گوش دادن به اين حرف ها باعث می شود که آدم در تصويری که از شما ارائه می دهند ترديد کند.
شارون: کدام تصوير؟
فالاچی:به هر حال چيزی که درباره شما گفته می شود هيچ شباهتی به يک فرشته ندارد.
شارون:بگوييد ببينم.
فالاچی: مثلا می گويند شما يک آدم کش هستيد. يک آدم خشن، بی رحم، وحشی بلدوزر، يک فيل تشنه قدرت و از اين قبيل...
شارون:سربازان به من چيزهای ديگری می گويند.
(همان، ص ۱۳۴ و ۱۳۵)
.........         

بدون پرداختن به فروض در نظر گرفته شده بيانيه ای که شرحش در اينجا اومده ، برای مخالفت با جنگ اعم از ( و اهم ) مخالفت با جنگ عليه ايران، امضاء کردم اين بيانيه رو . اگر می خواهيد، شما هم امضا کنين!

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٥

 

 احساس برابری . اولين باره که اين احساس رو توی رابطه ام دارم. به شخصش هم ربط نداره چون وگرنه بايد دو سال می بود که اين احساس رو داشته باشم. به فرايندی ربط داره که توش من از يه موجود طبق قراردادهای اجتماعی هميشه منفعل، تبديل به يه نيمه شده ام. نيمه ای که احساسش، عقيده اش و لذتش ارج گذاشته می شه مثل نيمه ديگه.
با اين احساس برابری فهميدم که مردها در عين بی پولی، نگرانی از آينده، دست و پا زدن برای رسيدن به آرزوها و آرمانها و غم و اضطراب شديد باز هم موجودات خوشبخت تری از زنان هستن. حالا من در عين بی پولی، نگرانی و دست و پا زدن و غم و اضطراب احساس می کنم بعد از سالها داره هوا به مجاری تنفسی ام وارد می شه.
نمی شه به کسی توصيه اش کرد. دستورالعمل ثابتی نداره.

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥

 

 برای اونهايی که احيانا مث من و پری عزيز گلايه دارن که چقدر مجله زنان گرونه و نمی شه هيچ رقمه توی سبد خانوار گنجوندش، عرض می کنم که به خدا سايت مجله ديگه با هر شماره آپ تو ديت می شه.الآن می تونين شماره ۱۳۰ رو به همت اين دوست عزيزم، ببينين!

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥

 

اينم يه طرح نصفه و نيمه از قسمتی از حياط مدرسه که کشيده بودم همون سالها و فائزه دست به انتحار فرهنگی زده و گذاشته توی وبلاگش.

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٥

 

 بيست و پنج

 مث بچه گی هام که می رفتم لبه پرتگاه و راه می رفتم، حالا دوباره به همين کار رو اوردم. نصفه شبه و می گم اه از اين توری های احمقانه ی ثابت پنجره ها. دوست داشتم الآن، درست همين الأن پاهام رو آويزون کنم و از طبقه دوم که نه از طبقه هزارم يه آسمون خراش بشينم لبه پنجره و به روبرو نيگاه کنم. به سطح شهر . همين جوری هم يه سيگار برای خودم دود کنم. داشتم اين رو می خوندم که ديدم نوشته عروسيه دختر حجاريانه. اگه بعد از ظهر بود کلی نوستالژی داشتم. اما الآن اوضاعم بهتره. الآن از اون چيزهايی که گذشته و اون چيزهايی که آينده است خالی ترم. حتی خبر عروسی زينب هم برام ديگه فرقی نداره. زينب، همممم ، اون دختری که خانوم دلدار دوم راهنمايی بهش گفت اين سوالهايی که تو می پرسی رو بچه های سال سوم و چهارم دبيرستان می پرسن. دوم راهنمايی ، هممم، اون دوستی که هنوز هم نمی تونم جز به احترام اسمش رو به خاطر بيارم. دوستی که اسمش رو حتی لبه طبقه هزارم ساختمون هم اينجا نمی نويسم مبادا که برنجه. همون دختری رو می گم که باباش شهيد شد و مادرش صيغه می شد. از جنگ متنفرم. حتی اينجا که ديگه هيچ ارزش و ضد ارزشی مهم جلوه نمی کنه. گاهی فکر می کنم هست. حضور داره. پر ينوش ص ن ی ع ی بهم گفت اين يه نوع بيماريه. مهم نيست. اينجا بهش نزديک ترم. گاز حموم تمومش کرد. اينجا بهش نزديک ترم. طبقه هزارم. وقتی می تونی يه سوت بزنی و يه ذره خودت رو سر بدی جلوتر. تا تموم شه. کيوان از حجا ريان پرسيد دليل زنده موندتون چی بود؟ حجا ريان با پوزخند و به زحمت گفت لابد اينکه خودکشی کنم. اولين باری که ديدمش يه صبح بود که اومد زينب رو برسونه. بعدن ترور شد. بچه ها دم بيمارستان دعا می خوندن. قصه غم انگيزی بود. فاطمه شريعتمدار هم بود. من اونجا نبودم. حتما اگه به جای حجاريان، حبيب الله ع س گ راو ل ادی بود من اونجا بودم.نه به خاطر ارادت خاص که اون موقع عقلمون به اين چيزها خيلی نمی رسيد. بلکه به خاطر دوستی خودم با نسترن. اينجا راحت می شه خنديد. به اينقدر کثافت انباشته يه جا. مث شبهای امتحان شده که هيچ کاری از دست آدم بر نمی ياد جز هيچ کاری نکردن. مدرسه دو ساله بودم يا مهد کودک ۱۵ ساله؟ رفته بودم بالای يه چهارپايه و نخ کرکره رو انداخته بودم به گردنم. به خاله ام گفتم دوست دارم وقتی بزرگ شدم تير بارون شم. خاله ام گفت اين حرفا چيه خاله جون. می گن ادبيات زنان همش تکرار خاطره است. هيچ کس نمی گه تکرار خاطره هم حوصله و وقت می خواد به خدا. مث اين می مونه که آروم و با حوصله پله های مدرسه رو تعريف کنم و برم بالا. پله ها رو از توی حياط. بعد طبقه دوم. فائزه. کلاس. يا پنجشنبه ها و زيارت عاشوراها. اين بالا گريه کردن با نوعی استيصال(؟) همراهه. توی سفر به ديگر سوی کارلوس کاستاندا بود که می گفت مرگ يه متر و نيم از دست چپ آدم عقب تره. مرگ ترسو. بيا اين لبه بشين. دوست دارم کنارم بشينی. ساعتها. با همون چشم های خودت. با همون لجبازيهای خودت. يا گردن کج کردنهات. الآن نمی تونم بشناسمت. حتی وقتی اس ام اس می دی. از اومدن به خونه ات می ترسم. انگار همه چی خراب می شه. من اون خونه ته خيابون ايران رو می شناسم. مغازه چلوکبابی سر آبشار رو. توی خيالم فقط راهم رو می کشم و ميام اونجا. ساعت ها وا ميستم. می گی اون خرابه رو ببين. يه خونه خيلی قديميه با معماری سنتی. همه چی اش داره می ريزه و خالی افتاده يه گوشه ی اين محل. طبقه دوم هستيم. پشت پنجره. می گی فکرش رو بکن چقدر آدم توی اين خونه زندگی کردن. عاشق شدن. مردن. نمی تونم با حرفات ارتباط برقرار کنم. به شهر نگاه می کنم. به اين سيم توری کثافت که لبه پنجره رو از آدم می گيره. دستم رو دراز می کنم به گذشته. چيزی جز يه اسکلت دست، توی دستم نمياد. دستم رو دراز می کنم به آينده . بالا ميارم. بوی داروهايی که با لجبازی از دهنم تف می کردم بيرون، توی سرم می پيچه. می رفت توی يقه ام. گريه می کردم. تب داشتم. دو سالم بود.

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥

 

تولدمه!

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٥

 

 

 کابوس، مجددا صدای شکستن شيشه ها. کابوس، مجددا صدای انفجار. کسی از در بيرون می رود که می دانيم ديگر بر نمی گردد. دلتنگی برای پدر . دلتنگی برای تهران. دلتنگی برای دبستان . مادرم می ايستد کنار تخته سياه. شهر به شهر. حقوقش را برای من اسباب بازی می خرد . تعويض جنگ با عروسک. می گويد نگران نباش. هيچ اتفاقی نمی گذارم برايت بيفتد. اين را از نگاهش می فهمم. از تلاشش برای زنده نگه داشتنم. بعد، روی مرده ها زندگی می کنيم. مرده هايی که هنوز زخم هايشان تازه است.

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٥

← صفحه بعد