شنيده ها حاکی است که...

کتاب های چاپ شده در مرکز امور مشارکت زنان رياست جمهوری که در زيرزمين مرکز بوده اند ، مثل نتايج تحقيقات، مجموعه سخنرانی ها ی فعالان حوزه زنان و... اين روزها دسته دسته از در مرکزی که ديگر نامش به مرکز امور زنان و خانواده تغيير يافته، خارج می شوند، با وانت به باغ رياست جمهوری در زنجان انتقال می يابند و در آنجا خمير می شوند.

+ به جای خانم سلطان خواه مريم خزعلی ( دختر آقای خزعلی ) را برای رياست مرکز معرفی کرده بودند که شوهرشان اجازه نداده است اين پست را بپذيرند .  

کسی چيز ديگه ای نشنيده؟

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٤

 

 من روژين هستم، با همون جاه طلبی
 ؟
 کتاب همه می ميرند سيمون دوبوآر با روژين شروع می شه. بازيگر تئاتری که هيچ چيزی راضی اش نمی کنه. می خواد به همه کس و همه چيز پيروز شه. رژين با دوست پسر و خدمتکارش زندگی می کنه. تا اينکه سر و کله فوسکا پيدا می شه. مردی که روی صندلی هتل در حياط نشسته و از جاش تکون نمی خوره. بارون می ريزه و اون همون جا نشسته. رژين جلو می ره. حرف شروع می شه. رژين دوست پسرش رو ترک می کنه تا با فوسکا زندگی کنه. فوسکا رازی رو براش فاش می کنه: من فنا ناپذير هستم. اين يعنی اينکه فوسکا هرگز نمی ميره. از سالها پيش زيسته و اين زندگی ادامه داره تا هميشه. همه قصه ی زندگی و تجربياتش رو می گه و  سپس رژين رو ترک می کنه... 
... فوسکا وارد زندگی ام می شه. روی روزهام می لغزه. شب با اون اشک می ريزم. صبح چشم هام رو به زحمت باز می کنم. به شک هام دامن می زنه. به اينکه آيا واقعا تلاش های ما مهمن؟ موثرن؟ به جايی می رسن؟ مگه مردم همين جوری راحت نيستن؟ مگه زنها توی زندگی شون جا نيفتادن ؟ مگه به طور شخصی اعتقاد ندارم که هر کسی فقط خودش می تونه به خودش کمک کنه پس چرا توی اجتماع جور ديگه ای رفتار می کنم؟ پيروزی هامون به ضد خودشون بدل نمی شن؟
 چند روز با اين کتاب گيج بودم. افسرده ام کرده بود و حالا که تموم شده غمگينم. انگار که فوسکا ترکم کرده. انگار که چشم هام تا پيچ جاده دنبالش رفته. غمگينم. عشقش روی دلم مونده. زندگی اش روی دلم مونده. تاريخ روی دلم مونده...

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٤

 

 تفنگ اسباب بازی

 تاکسی به هفت حوض رسيد. از ماشينی که کنار خيابون پارک بود، مردی پياده شد. رفت جلوی پنجره ی عقب. يه کشيده زد توی صورت بچه ای که به نظر می رسيد بچه ی خودش باشه و روی صندلی عقب نشسته بود و سرش رو اورده بود بيرون از پنجره. تاکسی ای که سوار بودم سه ـ چهار متر جلوتر از اونها نگه داشت. پياده شدم و به طرفشون رفتم. نمی دونم می خواستم چی کار کنم اما حال کسی رو داشتم که جلوش به کسی تجاوز شده يا کسی رو به قتل رسوندن. اميد همون موقع رسيد و در فاصله ی تاکسی و ماشين مرده جلوم رو گرفت و سوارم کرد. ياد حرف نسرين ستوده* افتادم که می گفت يه بار که از حقوق کودکان حرف می زدن يه آقای وکيل معروفی گفته يعنی چی خانم؟ بچه ها رو پررو می کنين! از اين به بعد ما حق نداريم يه توگوشی به بچه مون بزنيم!
سوار تاکسی می شم تا از خيابون فرجام ب
رم سيدخندان. صندلی عقب نشستم و مردی که بچه ی ۷ يا ۸ ماهه ای بغلشه جلو . از بالای صندلی شروع به بازی کردن با بچه می کنم. انگشت هام رو براش تکون می دم. بوس براش می فرستم. همه توجه اش متوجه ی من شده و می خنده. ناگهان حرکتی رو می کنم که در دوران بچگی برام خيلی معمولی بود. دستم رو به شکل تفنگ می کنم و به طرفش می گيرم. برخلاف گذشته يکه می خورم. ناخودآگاه ياد مرده می افتم که زد توی گوش بچه اش. احساس می کنم در کثافت کاری اون شريکم. دستم رو سريع مشت می کنم. فکر می کنم کدوم ابلهی اجازه ی ساختن تفنگ اسباب بازی رو صادر کرده؟ تفنگ اسباب بازی چه فرقی با اصلش داره؟ موضوع اون چيزيه که از بچگی نهادينه می شه: خشونت...

* کارشناس ارشد حقوق بين الملل. وکيل دادگستری .از فعلان حوزه ی حقوق بشر .از اعضای انجمن دفاع از حقوق کودک. ( چقدر زياد شد !!! )

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٤

 

...
 هيچ زنی مسلمون نيست! هيچ زنی شيعه نيست! هيچ زنی انقلابی نيست! اين تنها نتيجه ی منطقيه که از پخش تصاوير تلويزيون در اين روزها به دست می آد. انگار در سرتاسر دنيا يه زن مسلمون محض نمونه وجود نداشته که به کاريکاتورهای پيامبر اسلام معترض باشه. انگار هيچ زنی در دهه محرم عزاداری نمی کنه. انگار هيچ زنی توی انقلاب ۵۷ شرکت نکرده بوده ... آی خواهران از ما گفتن بود ها. درسته که ما هم همچين جوش مياريم که حتی در ظاهر مبارز انقلابی و اسلامی و شيعی هم هيچ زنی ديده نمی شه، اما خدا وکيلی شما ها بايد بيشتر جوش بياريد.
ما هم دلمون خوشه ! يکی نيست بگه کی جواب شکم گرسنه ی معترضان جلوی سفارت ها و سينه زن ها رو بده اگه قرار باشه زنان هم از عقايدشون دفاع کنن و به خاطر اون به کوچه و خيابون بيان؟!
 يه پيشنهاد عملی برای خواهرانی که می خواهند تصاويرشان در جلوی سفارت و عاشورا و احتمالا اقدامات انقلابی از سيمای ايران پخش شود: ۱- بچه ات رو بغل کرده باشی، دم پات گذاشته باشی اش، شناسنامه اش همراهت باشه، کارت ملی اش رو ارايه بدی و ...  احتمال آدم حساب شدنت در تصاوير بيشتره.
۲- ارزنده ترين زينت زن حفظ حجاب است (قابل توجه آن دسته از خواهرانی که در ايام الله ۵۷ بی حجاب تشريف داشتن)

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٤

 

راهرو های طولانی رو طی می کردم. از چند تا پله می رفتم پايين. بعد دوباره می رفتم جلو. يه قسمت راهرو کمی سرازيری بود. می رسيدم به يه اتاق . يه اتاق رو به نور. که پشت پنجره اش يه کارتن بود و کارتنه به خاطر موش های توش هی جابه جا می شد. پنجره رو به آفتاب بود. چشم هام رو می زد. هدی زيرش نشسته بود. روی يه صندلی. دستم رو هی می ذاشتم روی چشمم . اشکام نمی اومد اما گريه داشتم. می گفتن اونجا ديوونه خونه است. هدی برام تعريف می کرد که چی شده اومده اينجا. سرم گيج می رفت. اشک حلقه می زد توی چشمم...
از خواب بلند می شم. غم سنگينی روی سينه م جا گرفته. بلند می شم. فکر می کنم بايد برم پيشش. دلم براش تنگ شده. اين خواب ها چی هستن من می بينم؟!

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٤

 

تب هسته ای

جلال گفت اگه به ايران حمله کنن اسلحه دست می گيرم و می رم به جنگ. کيوان گفت نه حمله نمی کنن. من گفتم شرکت در هر جنگی صحه گذاشتن بر اصل جنگه. جلال گفت پس می گی چی کار بايد کنيم؟ دهنم مزه استفراغ پيدا کرد. لعنت به هر چی جنگه.لعنت به هر چی جنگه. اما سيستم جنگ به خاطر صلح رو درک نمی کنم. جلال پرسيد اگه يکی بياد توی خونه شما... باقی حرفش رو می دونستم. گفتم وای خواهر کوچولوی من.... هر کی بياد می کشمش. مغرور از پيروزی سر تکون داد : من می رم جنگ. کيوان از جلال پرسيد تو حاضری آدم بکشی؟ اون به من اشاره کرد و گفت اگه کسی بخواد اين رو آزار بده آره. غرق در خودم گفتم وطن يه معنای جغرافيايی نداره. وطن يه معنای حسيه. تو می خوای زير پرچم کی سينه بزنی؟ می دونستم چی جوابم رو می ده . به آدم ها اشاره کرد و گفت: اون يارو ( به کسی اشاره کرد در دور) ، اين دختره که رد شد و اين زنه و ... هيچ فرقی برای من با تو ندارن. خودم رو لوس کردم: اين دختره هيچ فرقی با من نداره؟ خنديديم.
 از اين قصه های مردان کشته شده و زنان فنا شده در جنگ حالم به هم می خوره. مسلم می دونم که اگه جنگی بشه که اصلا جنگيدن ما هم در اون مطرح باشه ، من نمی جنگم. عقيده ای به اين جنگ ندارم. اما غم انگيز ترين قسمت ماجرا اينه که دنيا راه خودش رو می ره. نه بر اساس خواست و علايق و عقايد من...

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٤

 

 زندگی در پيش رو نوشته ی رومن گاری رو خوندم. اونقدر ملموس بود که نمی تونستم خودم رو از فضای اونها دور احساس کنم. از فضای ج... پير يهودی ای به اسم رزا خانم و پسر بچه ی مسلمونی به اسم محمد. راوی قصه هم همين محمد بود. اين رزا خانوم در واقع بعد از بازنشستگی از شغلش توی خونه اش از بچه های ج... ها نگهداری می کرده و پول می گرفته. يعنی اونجا در واقع يه پرورشگاهی بوده برای بچه های مادر ج... . که اين مادر ج... فحش رزا خانوم بوده برای وقتهايی که از بچه ها عصبانی می شده. در واقع چون روسپی ها حق نگهداری از بچه های اتفاقی شون ( بچه ی اتفاقی تکه کلام محمد در اين کتابه) رو نداشتن مجبور بودن به کسی بسپارنشون که مواظبشون باشه. هر کودوم از بچه ها هم که پولشون از طرف مادراشون ماه به ماه نمی رسيده اول چند ماهی می موندن و بعد رزا خانم تحويل خيريه ها می دادتشون. به جز محمد که همه مو مو صداش می کنن. اون تنها کسيه که رزا خانم فکر می کنه توی اين دنيا داره و برخلاف باقی بچه ها حاضر به از دست دادنش نيست و رزا خانم هم تنها کسيه که اين محمد داره. چون مادر محمد به دست مردی که براش مشتری جور می کرده که پدر محمد هم ، همون بوده به قتل رسيده و اون مرد هم گم و گوره.
 ماجرای کتاب روايت روزهای زندگی محمد و رزا خانوم و يه دکتر پير يهودی و يه مرد مسلمان پير که دايم قرآن و بينوايان ويکتور هوگو می خونه و لورا خانم که مرديه که لباس های زنونه می پوشه و خودفروشی می کنه است. به علاوه ی آدم های پيچيده ی ديگه ای از سراسر دنيا در فرانسه.

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٤

 

نامه
اين همه روز می گذره که وقتی برای نوشتن ندارم. برای نوشتن يه نامه . هر روز با اين فکر بيدار می شم که ديگه امروز می نويسم. ولی باز هم هر روز وقت کم ميارم. اول صبح می گم توی مجله می نويسم. بعد از کلی اين طرف و اون طرف دويدن، می رسم مجله و با خودم می گم شب توی خونه می نويسم. شب توی خونه يه مقدار پايين می مونم و بعدش هم که ميام بالا با ۲ تا تلفن، چند صفحه کتاب و ۲ دقيقه اينترنت همه چيز تموم می شه. چون ديگه با فکر خسته ام نمی تونم دقيقا فکر کنم به اينکه چه چيزهايی بايد بنويسم. يه مقدار هم البته وسواس گرفتم. وسواس اينکه بايد چيزی برای نوشتن داشت تا نوشت. اما من که هر چيزی رو که دارم اونقدر روزمره است که نمی شه نوشتش، ديگه نمی دونم چرا اينقدر دست به دامن خودم شدم برای نوشتن اين نامه. شايد يه جورايی می خوام از اين روزها رها شم. روزهايی که بوی اجتماعی اش بوی تند تهديد و ارعاب داخلی و خارجیه و بوی شخصی اش خلاء هر بوی ممکنه. خلاء هر تصميمی برای به چپ يا راست رفتن. بالا يا پايين رفتن. چه جوری می شه از همه اين ها نامه ای رو تنظيم کرد که توی اون نه زياد صميمی شد و نه خيلی رسمی؟! چطور می شه مشکلات شخصی رو چنان ماهرانه با مسايل اجتماعی قاطی کرد که فهم درستی از وضعيت فردی موجود بده؟ وضعيت فردی که نه در حوزه ی اجتماعی در مسئوليتشه که پناهی بسازه در مقابل تهديد ها و نه در حوزه ی شخصی اش تصميمی به فکرش می رسه که مطلوب تر از هر تصميم ديگه ای براش باشه. 

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٤

 

بهترين نوع از هر چيز !

 يه زمانی می رسه که آدم تصميم می گيره ديگه با بهترين نوع از هر چيزی سر و کار داشته باشه. مثلا غذا بهترين نوعش رو بخوره. ماشين بهترين نوعش رو ( با تصورات خودش) سوار شه و ... اين خيلی خوبه. اما اگه به همه ی اينها اين رو هم اضافه کنيم که اون آدم سعی کنه بهترين نوع از آدم ها رو هم دور و برش داشته باشه و معنی بهترين نوع از آدم ها برای اون معروف ترين آدم ها باشه ، چه حسی بهتون دست می ده؟ به من که هيچی به جز چندش.
 يادمه زمستون سال پيش، يه شبی با رها نشسته بوديم و حرف می زديم. درباره ی شهرت حرف شد. اگرچه رها بنا به حرف های خودش از شهرت خوشش نمياد اما حرف خيلی خوبی زد. گفت اين آدم هايی که الآن دور و بر ما مشهور محسوب می شن. خيلی شهرتشون محليه. بين يه جماعت خاصی مشهور هستن. مثلا بعضی از وبلاگ نويس ها رو مثال زد که بيرون از اين فضا چه کسی می شناسدشون؟
راستش ياد حرف اون که ميفتم بيشتر چندشم می شه از اين تلاش ها برای هر چه بيشتر با آدم های مشهور پريدن تو!!
 مث اينکه ماشينت رو عوض کردی. مث اينکه کاکائوی خوب می خوری و کلا مث اينکه به خودت قول داده باشی که همه چی درجه يکش رو داشته باشی و آدم ها رو هم جزو همين همه چيز قرار داده باشی.
 البته وقتی بيشتر اين چندش آور می شه که بفهميم معنای بهترين نوع از آدم ها يعنی همين ها که گفتم.

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٤

 

از ميان اعضای بدن

 تا حالا شده فکر کنين کدوم عضو بدنِ آدم ها رو خيلی دوست دارين؟ من در موارد متعدد و مختلف به اين موضوع فکر کردم و با ديگران هم حرف زدم. يه دوستی می گفت لب. اين دوست می گه پيشونی. من اما می گم دست. برای من دست يه حالت مقدسی داره. احساس می کنم شخصيت آدم ها از توی دستاشون پيداست. از توی حالت انگشت هاشون. هيچ وقت حالت دست های آدمهايی رو که عاشقشون بودم فراموش نمی کنم. حالت دست های دوست های نزديکم. حالت دست های اون دوستم رو که مُرد. برای من دست يه جزء لاينفک عشقه. البته حالت دست های خودم رو هم خيلی دوست دارم. انگار همه ی اون ايده آل های من از زنی که باشم در آينده، از همين الآن توی دستام نمود داره. شايد خيلی ها بگن دست های من قشنگه. اما به نظر خودم دست هام برای خودشون شخصيت دارن. دوست دارم اين رو به اون هايی بگم که هی در پی الگو ارايه دادن به آدمهان. الگوی من دستامه. 

 

ضمنا: همون رفيقی که اعتقاد داره پيشونی آدم ها رو خيلی دوست داره، جديدا چيزهای خوب خوب می نويسه. تازگی داره به قوانين طلاق در کشورههای مختلف می پردازه . مطلب آخرش هم باحاله.

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٤

 

خانم نويسنده؟!

 کتاب خانم نويسنده اثر طاهره علوی چيز دلچسپی نبود. بدتر از همه اينکه شخصيت اول داستان اصلا برام قابل درک نبود. اين شخصيت که يک زن نويسنده است، همه ی ذهنيات من رو درباره نويسنده های زن به هم ريخت. من که جذب خاطرات سيلويا پلات شده بودم از اين جهت که دايم و اساسی اين کلنجار در متن خاطراتش هست که چطور کار کنه که بتونه نويسنده ی بهتری باشه، همچين دغدغه ای رو توی اثر اخير علوی نديدم. اين زن می تونست به جای نويسنده معلم، به جای معلم، کارمند و به جای اون هم هر شغل ديگه ای داشته باشه. البته بايد شغل دون پايه ای مسلما نباشه که به درجه ی فرهنگی ای که از اون توی کتاب ارايه شده برنخوره. اما به هر حال در يه طيف فرهنگ، اون می توسنت هر شغلی داشته باشه. و اصلا نويسنده بودن اون چيزی به جز اسم کتاب و چند خط در متن کتاب، هيچ چيز ديگه ای نبود. من که نويسنده نيستم هر روز دغدغه ام نوشتنه. نمی دونم چطور يه نويسنده در تمام طول داستان با داستان هاش، با مقدار ساعت نوشتنش، با کی و کجا نوشتنش دچار مشکل نمی شه. ما نمی دونيم اين نويسنده کجای خونه اش می نويسه. کی می نويسه. درباره ی چی می نويسه. با کودوم از نويسنده های ديگه در ارتباطه. فقط يه زنی رو می بينيم که عنوان نويسندگی رو به دوش می کشه. مثل هر عنوان ديگه ای که معمولا آدم ها در زندگی شون يکی دو تاش رو به زور به دوش دارن. يه زنی که در طول چند سال فقط دغدغه اش شوهر و بچه ی شوهرشه. اين يعنی چی؟ اگر بخوايم اينطوری توجيه کنيم که راوی قصه خود شخص اول يا همون زن نويسنده نيست، بنابراين خيلی چيزها وجود دارن درباره ی اين زن نويسنده که مسلما راوی از بيرون درهای آپارتمان اون، نمی تونسته چيزی درباره اش بدونه؛ به اين سوال می رسيم که چطور راوی از اينکه شوهر نويسنده سکس رو يه دقيقه ای مث اسمارتيز خوردن می اندازه بالا خبر داره اما از جای نوشتن خانم خبر نداره. از کتاب های قبلی و روياهای آينده اش خبر نداره. نصف اول کتاب که من به اين مشغول بودم که آخه چرا يه زن در اواسط زندگی اش که به طور مستقل اداره اش می کنه پدر و دختری رو  به شوهری و به تبع اون به دختری می پذيره و هی نق می زنه؟ مگه زورش کردن؟ اگه عواملی باعث شده که اين خانوم بله بگه، اين عوامل چی هستن؟ اگه نه پس عاشقه؟ اگه عاشقه چرا به عشق اشاره نشده؟ مشخص نيست. بعد مادر اين نويسنده. من که در بين زنهای مذهبی بزرگ شدم يه همچين چيزی ناياب ترين نمونه ی موجود روی زمينه، که طاهره علوی به عنوان مادر زن نويسنده ارايه اش داده. من هيچ وقت به عمرم نديدم زنی که دست کسی رو توی دستش بگيره تا براش دعا بخونه و بعد اينقدر رفتارهای خاله خامباجی مآب داشته باشه. شايد هم البته من درست نگاه نکردم. اما به هر حال اين زن هم برای من قابل درک نبود. شوهر زن هم همينطور. اين شخصيت که تا آخرهای ماجرا بيچاره سرش به کار خودش گرمه و يه آدم شوتيه که سکس هم براش به اندازه ی يه ارضا ارزش داره و سر کار رفتنش و بودنش و زيستنش به يکنواختيه خرس هاييه که به خواب زمستونی رفتن، چطور يهو می افته تو زندون و حالا گيريم هم که افتاد چطور بعدش ديوونه ( يه مقدار روانی منظورمه) می شه و بعدترش هم می ميره. مرگ اون مرد اصلا قابل فهم نبود و خيلی بيخود و بی جا اتفاق افتاد. می مونه پرستو، بچه ی اين مرد. که موضوع داستان درباره ی مشکلات اين زن با همين بچه، يعنی بچه ی شوهرشه. اين بچه تنها کسيه که شخصيتش نسبتا خوب پرداخته شده...
فقط آخر آخر قصه رو دوست داشتم. اونجايی که زن با اعلام اينکه از اول هم می خواسته جای مادر پرستو باشه نه دوستش هم يه جوری داره صادقانه با بچه ای که داره می ره برخورد می کنه و هم اينکه داره اون رو توی اين دو راهی می ذاره که حالا که بعد از اينهمه کشمکش و ... داری غر غر می کنی و دوست نداری از پيش من بري، بمون. موردی نداره فقط اگه می مونی بايد بپذيری که من مادرت باشم.همين.

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

 

تصور کن

اين کلاس زبان های من کلی سوژه است به خدا. سر يکی از کلاس ها. بچه ها داشتن درباره ی موهای خيلی بلند حرف می زدن. اون موهايی که من و شما و دختر همسايه داريم نه هااااا... اون موهايی رو می گم که هندی ها مثلا باهاش رکورد ثبت می کنن. يکی از بچه ها گفت که مامانش در جنوب شهر معلم بهداشته. گفت يه دختری شاگرد مامانشه که موهاش رو تا کمرش بافته بوده و سالی يه بار بافته ی موش رو باز می کرده و می شسته. کلی تعريف کرد که چقدر کثيف بوده. اونقدر که مامانش( که همون معلم بهداشته باشن) با قيچی از ته بريده گيس دختره رو... همه بچه ها داشتن می گفتن اه و اوه و چه موهای کثيفی و ... از اين ابراز احساس هايی که از تعريف های اون دختره از موهای بچه مدرسه ايه بهشون دست داده بود که من هی تکرار می کردم ببخشيد مامان شما چی کار کرد؟؟!!!!
 جالب اين جاست که اون دختر جوری تعريف می کرد که انگار مامانش چه خدمت بزرگی به بشريت کرده. می خوام چه پسر چه دختر خودتون رو بذارين جای اون بچه. که يه روز توی مدرسه معلم بهداشت موهاتون رو از ته می چينه...

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٤

 

 HOT CHOCOLATE

 توی آسمون نيستم. اينجام . روی زمين. اين حال خوشی و سبکی ، نمی دونم چيه و از کجاست. مستم؟ نه. تا ته لحظات رو در ميارم و زندگی می کنم. نمی ذارم حتی يه لحظه اش از دستم در بره. شايد هم در رفت. بی خيال! توی خيابون راه می رم و هوا رو که از سوز افتاده و گرم شده می کشم توی تنم. به درک که دود و کثافت هم توی اين هوا هست. يه ماشين زده به يه موتوری. موتوری که خون همه تنش رو گرفته افتاده زمين. به چشم هاش نگاه می کنم. زنده است و حالش هم خراب نيست . به سلامتی زندگي، هات چاکلت رو بريم بالا... 
 بانک شلوغ رو با نگاه کردن به آدم ها تاب ميارم. آدم های جور واجور. نفر آخر کيه؟ شمايی؟ نه . اون خانمه. نه من جلوی اون آقا بودم. شما که الان اومدی. من ديدمش، رفته بود اون طرف. اينجا بايد دو تا باجه باشه. چرا اين توی بانک عينک آفتابی داره. وقتی مرد هست که زن حرف نمی زنه(اين آخری رو مرد درب و داغونی به دخترش گفت).خانم خانم رسيد قبضتون رو جا گذاشتين...
 توی پياده رو پسرکی می گه ۳۰ تومن بدم باهام ميای؟ می ايستم. پشتم به اونه. مشتم رو گره می کنم تا بزنم توی دهنش. با خودم می گم بی خيال. بی خيال متلک و فرهنگ نازل و پسر جين پوش و سکس ۳۰ تومنی. هات چاکلت رو عشقه . اميد زنگ می زنه: اِ ! خونه ای؟ پس چرا نيومدين فيلم به نام پدر؟ می گم زمانش ديره. مامانينا اجازه نمی دن. بی خيال اجازه و مامان و پدر و ... 
 راننده ی ميان سال تاکسی، تلفنی با زنی حرف می زنه. می پيچه توی ايرانشهر. هنوز داره حرف می زنه. عاشقانه اش رو حال می کنم. نمايش فنز رو تعريف می کنه. می گه امشب ميام خونه ات مهمونی. صدای زن از توی گوشی موبايل راننده به گوشم می رسه. نازکای ساقه های نيلوفر...
 کتاب خانم نويسنده  ی طاهره علوی رو می گيرم دستم. من،ميون آدما و ميزها. تو، ميون طرح ها و راه ها. روی قهوه ای و آبی زمينه، از راه می رسی. مث هميشه، هات چاکلتِ من !

 

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٤