a reminder

 هميشه فکر می کردم مهم ترين مساله ی روی زمين شناخته. به همه چيز می ارزه. و هيچ چيزی به اون نمی ارزه. هنوز هم همين فکر رو می کنم. هنوز هم نمی تونم به روابط در يه پوشش احمقانه ی نشناختن دلم خوش باشه. حتی اگه دوستی يا هر رابطه ی ديگه ای بهم بريزه به نظرم می ارزه به اينکه آدم شناخت از آدمش، محيطش و خودش به دست بياره. اما راجع به فردا جداً نمی تونم هيچ اظهار نظری بکنم. درباره ی فردا يه جور حس آزاردهنده ای دارم مث وقتی که آدم بايد به بازجويی بره. معمولا در اين جور مواقع احمقانه رفتار می کنم. جو منو می گيره. چرند می گم:( 
 البته يه جور هم حس می کنم کلا ماجرا چرنده. ای رفقای من کجاييد؟ اميدوارم تجربه اش نکرده باشين اين حس ننر رو که در حالی که لبخندی به لب داريد می بينين که دارين غرق می شين و هر کاری هم که می کنين لااقل اين لبخنده جمع شه، نمی شه...

ضمنا من اينجا احساس خوبی ندارم. احساس می کنم لخته. اين رفيق ما هم که همش می اندازه پشت گوش و ما می مونيم و قالب بی قالبی...حيف که درکت می کنم!

پی نوشت ساعت ۳۰/۸ شب سه شنبه:
خب تموم شد. امروز مرکز فرهنگی زنان شاهد ۲ ساعت رنج من بود. اما تموم شد. خوب هم شد. آره ناهيد جان همه چيز به شناخت می ارزه. مرسی فخری جان به خاطر آرامشی که با مهربونی ات بهم دادی. خانم بهجت نهار امروز خيلی مزه داد. مرسی زهره و فيروزه که نمی دونستين چه خبره اما وقتی وارد شديد من دوباره حس کردم آخر دنيا اين نقطه نيست. هنوز مونده تا بفهمم آخر دنيا کجاست! 
 هيچ وقت به اندازه ی امروز خوشبخت نبودم. خوشبخت وقتی رز سفيد رو انتخاب می کردی.
حرفی به من بزن
حرفی به من بزن
حرفی به من بزن
حرفی به من بزن
حرفی به من بزن
حرفی به من بزن
حرفی به من بزن
حرفی به من بزن
حرفی به من بزن
حرفی به من بزن
حرفی به من بزن
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام با آفتاب رابطه دارم

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٤

 

نوشتم تا دامنم را از ارادت پاک کنم...

 "اينک در اغلب قريب به اتفاق عکس ها و گزارش هايی که از جمع پريشان اصلاح طلبان انتشار می يابد، گوش تا گوش مردان را می بينيم و نمی توانيم اين غفلت را ناگفته بگذاريم و بگذريم. زنان جوان اصلاح طلب در حوزه ی فعاليت های مطبوعاتی جانانه درخشيدند. برخی در مجلس ششم قانون گذاری ضمن نطق های متهورانه ی پيش از دستور بذر شجاعت را در مجلس پاشيدند. هرگاه آنها نبودند، مجلس که نتوانست قوانين روزآمد مهمی را از تصويب بگذراند، جاذبه ی خبری هم پيدا نمی کرد."

 من با کل گفته های مطلب اخير خانوم کار گرامی و بخصوص چند خط بالا بسيار موافقم. هيچ وقت هم چه آن زمان که بچه مدرسه ای بودم و آقای خاتمی نامزد رييس جمهوری شد و چه الآن که اون دوستان داغم که عکس خاتمی رو توی کيف پول هاشون می ذاشتن خيلی هاشون يخ شدن! طرفدار جنبش اصلاحات از نوع دولتی اون نبودم. از نوع غير دولتی هم که مسلما بهش ايمان و باور دارم و خودم هم درگيرشم. 
  البته ناديده هم نمی شه گرفت که ميانگين عملکرد دولت خاتمی برای زنان که چيزی نزديک به صفره هم مديون زنان دولت خاتميه نه مردان. 
 به هر حال نمی دونم چرا ايميل صد در صد بی طرفانه ی من به خانم کار که بعد از پست ۲۴ مهرماه ۸۴ ايشون، که درباره نوشته ای از آقای ابطحی راجع به مراسم عروسی پسر آقای جلايی پور (همسر يکی از بهترین دوست های من) بود، از سوی ايشون به حساب طرفداری از آقای ابطحی گذاشته شده . آنهم آقای ابطحی ای که نه ارادت شخصی و نه گروهی و نه اعتقادی دارم بهشون...
  چيزی که من نوشته بودم :
  "سلام خانوم کار عزيز! من در عزا نبودم اما در عروسی بودم. اولاً که من لااقل خودم هيچ زنی از اصلاح طلبان را نديدم. ثانياً که مهمانی جدا بود و اگر من هم می ديدم آقای ابطحی نمی توانستند ببينند. ثالثاً اگر هم دم در می ديدشان احتمالا نمی توانستن تشخيص بدن چون من که در جلوی مجلس با يکسری مرد مواجه شدم که تا من رسيدم همه سرشان رفت توی گريبان هاشون!! که البته شايد مقصر موهای من بود که از حدود مجاز مثلا خانوم کولايی خيلی بيرون تر بود!!"

  نکته: اگر خواستيد کل موضوع رو متوجه شين به لينک مطلب ۲۴ مهر خانوم کار و لينک مطلب اخيرشون مراجعه کنين.

 

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٤

 

زمين روسی و خداحافظ برادر پیکاسو !

  نمايی از فيلم زمين اثر الکساندر داوژنکو
 
چه لذتی داشت امروز ديدن فيلم زمين (کار الکساندر داوژنکو، فيلمساز روسی) از مجموعه نمايش های سينما تک موزه ی هنرهای معاصر. با اينکه دوست عزيزی که همراهم بود هی سعی می کرد بی حوصلگی اش رو پنهان کنه اما من بعد از فيلم احساس خوبی داشتم از ديدن اونهمه تصاوير ناب.
  فيلم زمين يک فيلم موزيکال بدون کلام بود. اگر خيلی مرحمت می کرد فيلمساز، يه تک جمله روی صفحه ی فيلم پيدا می شد که يعنی فلانی توی فيلم اين رو گفت. که اون تک نوشته ها هم چون به زبون روسی بودن کلا شانس با ما همراه بود و از داشتن کلام فيلم معاف بوديم. البته من به شخصه خوشحال می شدم اگر فيلم موزيک هم نداشت. من عاشق فيلم های بدون هر نوع صدايی هستم.
  اين فيلم درباره ی چرخه ی طبيعی زندگی بود. سکانس اولش نمايش مرگ يه پيرمرد بود و سکانس آخرش برانگيخته بودن يه زن و مرد در آغوش هم .
پی نوشت: همه داشتيم می زديم تو سر و کله هم که ای ی ی ی بابا چرا تموم شد؟ که برگشتيم ديديم يه آقای روحانی دارن از مسئول اونجا درباره ی هدف پخش همچين فيلمی سوال می کنن:(

 "الهام گرفتن از کارهای برادر پیکاسو ؛سورا ؛پیسارو ؛داوینچی؛ گوگن و ون گوگ [تمام شد].امروز انگار نه انگار سر جلسه امتحان بودم . به مدادهایم عشق می ورزیدم . به کاغذ سفیدم و به زمان . چقدر عالی گذشت."
  اين هم يه قسمت از نوشته ی فائزه است که تازه کنکور عملی نقاشی رو داده و من که می دونم چقدر روح اون برای نقاش بودن ساخته شده اميدوارم که موفق بشه.

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٤

 

کتابخونه ی دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران در آتش سوخت

 ابتدا خبر رو اشتباه دادن. تلويزيون توی اخبار ساعت ۵/۷ صبح اعلام کرد که کتابخونه ی مرکزی دانشگاه تهران توی آتيش سوخت. احمقانه بود فکر کردن به اينکه چطور می شه همچين چيزی رو باور کرد. بدو رفتم اونجا. چون بعد از تسويه ی حسابم با دانشگاه کارتم رو پس داده بودم، با خودم گفتم از در پزشکی برم که جدا از اينکه اين در يه مقدار هرکی هر کی تره ،اگه گير هم دادن بگم می خوام برم پيش مجيد. انتظار جو غير عادی ای می رفت که تریپ نگهبان ها رو بد جور جدی می کنه. از پله های بالای دندون پزشکی که می اومدم پايين بالای ديوار های کتابخونه مرکزی رو ديدم. احساس می کردم تنها چيزی که در مدت تحصيلم در اين دانشگاه دوست داشتم هم نابود شد. اما جلوتر که رفتم کتابخونه سر جاش بود. بدون کم و کاست. از نگهبانی اوضاع رو پرس و جو کردم که گفت خبر رو اشتباه دادن و اينجا نبوده، بلکه کتابخونه ی دانشکده ی حقوق بوده. گفتم خيلی ناراحت شده بودم. گفت سوختن اونجا هم ناراحتی داره. بيشتر کتاب ها سوخت. رفتم طرف حقوق و ديدم نگهبانه راست می گفت. صحنه ی غم انگيزی بود.

گزارش ديگری از ايسنا:
در پي آتش‌سوزي صبح امروز كتابخانه دانشكده حقوق دانشگاه تهران 70 درصد كتابهاي مرجع درآتش سوختند ، يك مقام مسؤول:سيم‌كشي‌هاي كتابخانه قدمت70ساله دارند.

گزارش بی بی سی : آتش سوزی در کتابخانه دانشکده حقوق دانشگاه تهران 

 

پی نوشت بی ربط:غنيمنتی است تو را داشتن ... ( تکه ای از شعری از اسماعيل خويی)

 

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٤

 

    بی هوا دوباره ميفتم به نوشتن. اين وبلاگ با يه خبر بد شروع می شه. تريبون فمينيستی ايران فيلتر شد. اما متاسفم که مردش پيدا نمی شه که بتونه ولع ما رو برای نوشتن و آزادی فيلتر کنه:))

   وقتی امروز توی نمايشگاه عکس های جنگ کاوه گلستان و محمد فرنود  که اين روزها در خانه ی هنرمندان برقراره، همه دور سالن رو گريه کردم دوستی که همراهم بود نتونست آرومم کنه. چون اين کار خلاف شئوناته. وسط گريه ی هق هق هی خنده ام می گرفت از موقعيت احمقانه مون که واقعا شديم عين فيلم های تلويزيون که توش زن و مردها اگر هم بميرن نمی تونن به هم دست بزنن...
  در مطلبی که هنگامه گلستان ( همسر کاوه گلستان ) و محمد فرنود درباره ی نمايشگاه نوشته بودن برام تهوع آور بود که اينقدر بدبختی جنگ رو يه طرفه کردن و از ايران گفتن که در برابر بعثی ها مظلوم واقع شده. به نظر من بديه جنگ اصلا يه موضوع يه طرفه نيست. نه در جنگ ايران و عراق و نه در هيچ جنگی. اين مرز بندی ها کار سياست پيشه ها است تا بتونن غرامت و ... بگيرن و جدول سود و زيانشون رو به سود نزديک کنن، ولی از يه ديد انسانی جنگ برای هر دو طرفش بدبختيه. من در برابر عکسی که يه کشته ی عراقی رو نشون می داد همونقدر اشک ريختم که در برابر تصوير دخترک بی پای ايرانی.  
...با همه ی ناراحتی هام از جنگ که با ديدن اين عکس ها دوباره تازه شد دوست ندارم صدام اعدام بشه. احمقانه است که برای برقراری صلح جنايت کنيم.

بخش ديگه ای از نمايشگاه که باز هم به عکس های کاوه می پردازه با عنوان روسپی، کارگر، مجنون در نگارخانه ی ميرميران خانه ی هنرمندان برقراره. از مجموعه ی روسپی به شدت شوکه شدم. اين همه صداقتی رو که کاوه با دوربين داشته نمی دونم واقعا چطور می شه ارج گذاشت؟

 

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٤