يک صبح ابری پاييز

 امروز صبح ميثم زنگ زد. حالم کمی بهتر شد. دقيقا ۳۴ دقيقه حرف زديم و کمک کرد که حس بهتری پيدا کنم. ديشب يه خواب طولانی می ديدم و هر جاش هم که می پريدم سعی می کردم بعدش دوباره خودم ادامه اش بدم تا خوابم ببره و بقيه اش رو ببينم. نه اينکه خواب خيلی خوبی باشه بلکه می خواستم دچار هوشياری نشم. خواب می ديدم که کنار دريای شمال هستم و چند تا از بچه های مرکز هم بودن. مثلا ناهيد جعفری و گلناز. اما درگير کلانتری و يه چيزهايی در اين حدود بوديم. زندان و گريه و حرف و جدل. آخرهای خواب بالاخره رفتيم کنار دريا. دريا سياه بود. شايد هم شب بود. اما مثل کنار دريای شمال اصلا شاد نبود. من مايو ام نبود و يه مايويی پوشيده بودم که همه جاش رو گره زده بودم که به تنم بند شه. اما باز هم اين ماجرا خنده دار نبود. زير دوش رفته بودم که می ديدم اينجا که دريا نيست، استخره! که ميثم زنگ زد و بيدار شدم ديگه واقعا. ميثم بهترين دوست دانشگاه منه. کلی از اين گفت که آينده روشنه و ... کلی بهم اميد داد که من اميدوار نشدم اصلا، بلکه فقط از شنيدن صدای خودش حالم خوب شد و دلم تنگ شد برای ديدنش. داشتن دوست خوب نعمته...

پ.ن: يادته چند روز پيش بهت گفتم وقتی برگها دارن می ريزن اسم اين فصل ديگه پاييز نيست ، اسمش خزانه. بايد بگم وقتی هوا ابريه اما خشکه اسم فصل پاييزه... حالا بعدا باز هم تفاوت های صرفاً احساسی بين پاييز و خزان رو برات می شمارم.

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٤