اميد عزيز

 خب، فکر کنم آخرين چت ما که تقريبا هر شب چت می کرديم، دوشنبه شب بود (شايد هم قبل تر) و تو درباره ی خوشبختی می گفتی. خوشبختی رو دوست بودن، دوست داشتن و عاشق بودن می دونستی. نه؟ چيزی رو از قلم نيانداختم؟ حالا گيرم که اسم چند نفر رو هم اين وسط ميوردی و به شيوه ی معمولت که ته حرفت رو می جويدي، ته حرفت رو جويدی. شايد هم تقصير من بود که ته حرفت رو جويدی. و من فکر کنم يه چيزی گفتم توی اين مايه ها که خوشبختی نيست و وجود نداره و ... نمی دونمممممممممممممممم شايد هم نه... اما می دونی .................... زنگ زدم با خودت صحبت کنم گفتن نمی تونی. متاسفم. متاسفم. متاسفم. متاسفم. من در غمت شريکم، بدون تعارف، رفاقتی..................................

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٤