مرغ مينا خاموشی نمی خواهد
با خودم غريبه شده ام. دستم روی کليد ها به زحمت پی دل و روحم را می گيرد. نه تنها کليد ها که دفاتر خاموش هم هيچ يادی از اين روزهايم که می گذرند ندارند. بعد از ظهر باران می آمد و من تا شب خواب بودم. کلاهی پشمی به سر کرده بودم و در تيرگی فرو رفته بودم. خواب قبرستان ابن بابويه را ديدم. همانی که روزی به اشتباه پی قبر پدربزرگم را در آن گرفته بودم. در خوابم گرفتار آنجا شده بودم. می ديدم که مرده ها، آنها که حالا سالهاست ديگر زنده نيستند احاطه ام کرده اند. می ديدم؟ نه نمی ديدمشان. می دانستم و حس می کردم دوره ام کرده اند. همه ی آنها زجر می بردند. فکر می کنم دارم ديوانه می شوم. امشب پونه می رود. ديشب ديدمش. در بغل گرفتيم همديگر را. از آن بغل کردن ها که يعنی شايد ديگر هرگز همديگر را نديديم. از در آپارتمان آمدم بيرون. مادرم گريه می کرد. پونه هم. من ميان پله ها بودم و سعی می کردم راهی از اين تلخی ها باز کنم به روزهای شادتر. حتی ديگر عروسی رفتن هم شادم نمی کند. ديشب عروسی نسترن بود و در همه ی ساعات خوش آن مراسم باشکوه نمی توانستم ذهنم را روی اتفاقاتی که در پيرامونم در حال رخدادن هستند متمرکز کنم. می دانم که همه ی اين تلاش ها برای پيگيری يک زندگی عادی، ازدواج و بچه دار شدن روزی به نقطه ی آخر خود می رسند. و من هر روز بيشتر اصرار دارم که سريع تر گام بردارم. فکر می کنم می توانم اتفاقات ذهنی ام را مغلوب کنم. فکر می کنم لااقل می توانم دورشان بزنم. ياد عروسک کوکی ای می افتم که وقتی آهنگش به صدا در می آمد هياهوی ما سکوت محض می شد و به چرخش آرام و دوارش به دور خود خيره می شديم. حالا روزها می گذرند که ديگر تنها نيستم و در هر حرکتی دو چشم مضطرب و عاشق به من دوخته شده اند. بيشتر تنهايم . رخت عوض می کنم و در هيات آدمی در می آيم. قلبم شرحه شرحه از آن است که من مرغ مينا بوده ام.

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ،۱۳۸٤