ورق ها گذشته و خوانده ام و انگار نبوده ام و هيچ نخوانده ام 
 می خوابم و بلند می شم و از نو توی خطوطی که حواسم پی شون نيست خودم رو گم می کنم. پشت هم می خونم. سه تا فيلمی که نيلوفر بهم داده بود رو هنوز نديدم و بعد از ظهر برای يک ساعت وقتم رو پايين و با بقيه گذروندم و بدون هيچ تفاوتی برگشتم بالا. برای دوستام اس ام اس زدم که يه چيزی بگيد من بخندم و خيلی از اونها جوابم رو دادن. می خندم. اما نگاه می کنم و می بينم اين غم لعنتی مثل غم های هميشگی نيست. هيچ بارقه ای از تشنج های عصبی توش ديده نمی شه که با يه شوک يا موقعيت های خنده آور تمومی پيدا کنه. اين غم رسوب پيدا کرده توی تنم. توی انگشت های دستم. توی سينه ام. آرومه و بی قراری های هميشگی به دنبالش نيست تا گريه کنم. جيغ و داد راه بندازم و همه رو مقصر و گناهکار جلوه بدم و بعد بشينم و نگاه کنم که چطور غم اسباب ناراحتی اش رو جمع کرده و رفع زحمت نموده. اين غم آرومه. آرومم هم کرده. مثل مرده ها توی اتاق ها و خونه می چرخم. گاهی هم خوشم مياد. از آرامش اين غم لذت می برم. حس می کنم بزرگ شدم که می تونم اينقدر آروم باهاش کنار بيام. اما اسم اين کنار اومدن نيست. اسم اين جذب شدنه. توی ذراتش جذب شدم. مثل دوستای جون جونی که دبستان دست می انداختن گردن هم، دست انداخته گردنم. می بوسدم. بودن هميشگی می خواد باهام. و من فقط نگاهش می کنم. نگاهش می کنم که چطور از اسم تو و صدای تو حافظه ام رو می دزده و می کشونه به خواب. انگار که هيچ وقت نبودن. کرکره رو می بندم. از هجوم هر چيزی بيرون از اين اتاق متنفرم. انگار حتی صدا های بيرون هم سرما با خودشون می آرن. حتی نور کمرنگ عصر هم سرده. دلم آفتاب می خواد. نه آفتاب های خفه کننده و نفس گير تابستون. دلم آفتاب های بهار رو می خواد . کاش می دونستم اگه سه ماه بخوابم دنيا هم متوقف می شه و من عقب نمی مونم تا با خيال راحت بخوابم. تمام اين فصل سرد رو. بعد توی آفتاب بيدار شم و دکمه ی پلی زندگی رو بزنم. همه چيز دوباره شروع بشه. فقط گرم تر. شاد تر.

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ،۱۳۸٤