...


يک دقيقه ی بعد برگشته بودی محبوبم
اما سربازها
به قرارگاه بازم گردادنده بودند
کنار اردوگاه مهاجران
نامه هايت را هم می توانستی
به اين آدرس بفرستی
وقتی کسی ديگر نمی تواند زبانم را بفهمد
چقدر لطف دارد به تو فکر کردن
بلند
مثل زمان های صاعقه و باران
به دست هايم دستبند زدند
فرياد کشيده بودم نامت را
شکنجه ام کردند
خواستند صدای حيوانات را در بياورم
مگر چه اشکالی دارد سگ بودن؟
زوزه کشيدم
م........ح .............بو......بم
اين همه پرنده
در سينه ی يک ماده سگ
جاده ی ناهموار
صندلی های ماشين را می لرزاند
در کنار سربازی
قفل شده دستم به دستش

 

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٤