مث يه نور کوچولو

 خواهرم از گرد راه رسيد. پزشک طرح است در شهرستان منوجان در استان کرمان و ۱۳۰ کيلومتری بندرعباس. موقع نهار دور هم جمع شده بوديم. هر بار که خواهرم می رود و بر می گردد درباره ی بيماری ای می گويد که در آن حوالی اپيدمی شده است، بيمارانی که تعدادشان خواب او را به دو ساعت در شبانه روز تقليل می دهند و آقای دکتری که به طور ضمنی برای رونق مطب خصوصی اش از او می خواهد که به جای رسيدگی دولتی به وضعيت بيماران آنها را ارجاع دهد به او. حرف هايش بوی دردی را می دهد که برای او معمولی است. از بس که می بيند ديگر برايش عادی شده است که بچه ی کوچک ۷ ساله تا به حال در عمرش شير نخورده باشد. شکلات ها را در جيبش جا می دهد و دل کوچولو ها را می برد تا درد مداوای او را تاب بياورند. سر نهار امروز حرفی از مسايل شهرستان کوچک دور افتاده ی ايران نبود. تا اينکه گفت يه چيز جالبی ديدم اين بار اونجا. يه دختر بچه ی ۵ ساله با مادرش اومده بود و هر چی اصرار می کردم خجالت می کشيد و حرف نمی زد که کجاش درد می کنه. تا مادرش با خنده گفت اين بچه که حالا هيچی نمی گه ، نمی ذاشت من نمازم رو بخونم و هی می گفت حال بچه ات بده رفتی سر نماز؟ بالاخره بچه ی ۵ ساله با ترفندهای خواهرم و مادرش زبان باز می کند و در همين حين هم شروع می کند کلمات انگليسی ای که تازه ياد گرفته است را گفتن. خواهرم متعجب می پرسد که کجا انگليسی ياد گرفته که می گويند خاله ی بچه دیپلمه است و در خانه به بچه های خواهرش انگليسی درس می دهد. 
 نان چه می شود؟ برد. پنير؟ چيز... و معاينه به همين منوال می گذرد.
 خواهرم متوجه نشد که چه شادی ای ( هر چند کوچک) ته دلم را گرم کرد. از همان شادی هايی که چند وقت است که دايم می نويسم و نق می زنم که کم دارمش و نمی دانستم از اين نوع است نه از نوع به تماشای فيلم مکس رفتن!

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٤