HOT CHOCOLATE

 توی آسمون نيستم. اينجام . روی زمين. اين حال خوشی و سبکی ، نمی دونم چيه و از کجاست. مستم؟ نه. تا ته لحظات رو در ميارم و زندگی می کنم. نمی ذارم حتی يه لحظه اش از دستم در بره. شايد هم در رفت. بی خيال! توی خيابون راه می رم و هوا رو که از سوز افتاده و گرم شده می کشم توی تنم. به درک که دود و کثافت هم توی اين هوا هست. يه ماشين زده به يه موتوری. موتوری که خون همه تنش رو گرفته افتاده زمين. به چشم هاش نگاه می کنم. زنده است و حالش هم خراب نيست . به سلامتی زندگي، هات چاکلت رو بريم بالا... 
 بانک شلوغ رو با نگاه کردن به آدم ها تاب ميارم. آدم های جور واجور. نفر آخر کيه؟ شمايی؟ نه . اون خانمه. نه من جلوی اون آقا بودم. شما که الان اومدی. من ديدمش، رفته بود اون طرف. اينجا بايد دو تا باجه باشه. چرا اين توی بانک عينک آفتابی داره. وقتی مرد هست که زن حرف نمی زنه(اين آخری رو مرد درب و داغونی به دخترش گفت).خانم خانم رسيد قبضتون رو جا گذاشتين...
 توی پياده رو پسرکی می گه ۳۰ تومن بدم باهام ميای؟ می ايستم. پشتم به اونه. مشتم رو گره می کنم تا بزنم توی دهنش. با خودم می گم بی خيال. بی خيال متلک و فرهنگ نازل و پسر جين پوش و سکس ۳۰ تومنی. هات چاکلت رو عشقه . اميد زنگ می زنه: اِ ! خونه ای؟ پس چرا نيومدين فيلم به نام پدر؟ می گم زمانش ديره. مامانينا اجازه نمی دن. بی خيال اجازه و مامان و پدر و ... 
 راننده ی ميان سال تاکسی، تلفنی با زنی حرف می زنه. می پيچه توی ايرانشهر. هنوز داره حرف می زنه. عاشقانه اش رو حال می کنم. نمايش فنز رو تعريف می کنه. می گه امشب ميام خونه ات مهمونی. صدای زن از توی گوشی موبايل راننده به گوشم می رسه. نازکای ساقه های نيلوفر...
 کتاب خانم نويسنده  ی طاهره علوی رو می گيرم دستم. من،ميون آدما و ميزها. تو، ميون طرح ها و راه ها. روی قهوه ای و آبی زمينه، از راه می رسی. مث هميشه، هات چاکلتِ من !

 

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٤