خانم نويسنده؟!

 کتاب خانم نويسنده اثر طاهره علوی چيز دلچسپی نبود. بدتر از همه اينکه شخصيت اول داستان اصلا برام قابل درک نبود. اين شخصيت که يک زن نويسنده است، همه ی ذهنيات من رو درباره نويسنده های زن به هم ريخت. من که جذب خاطرات سيلويا پلات شده بودم از اين جهت که دايم و اساسی اين کلنجار در متن خاطراتش هست که چطور کار کنه که بتونه نويسنده ی بهتری باشه، همچين دغدغه ای رو توی اثر اخير علوی نديدم. اين زن می تونست به جای نويسنده معلم، به جای معلم، کارمند و به جای اون هم هر شغل ديگه ای داشته باشه. البته بايد شغل دون پايه ای مسلما نباشه که به درجه ی فرهنگی ای که از اون توی کتاب ارايه شده برنخوره. اما به هر حال در يه طيف فرهنگ، اون می توسنت هر شغلی داشته باشه. و اصلا نويسنده بودن اون چيزی به جز اسم کتاب و چند خط در متن کتاب، هيچ چيز ديگه ای نبود. من که نويسنده نيستم هر روز دغدغه ام نوشتنه. نمی دونم چطور يه نويسنده در تمام طول داستان با داستان هاش، با مقدار ساعت نوشتنش، با کی و کجا نوشتنش دچار مشکل نمی شه. ما نمی دونيم اين نويسنده کجای خونه اش می نويسه. کی می نويسه. درباره ی چی می نويسه. با کودوم از نويسنده های ديگه در ارتباطه. فقط يه زنی رو می بينيم که عنوان نويسندگی رو به دوش می کشه. مثل هر عنوان ديگه ای که معمولا آدم ها در زندگی شون يکی دو تاش رو به زور به دوش دارن. يه زنی که در طول چند سال فقط دغدغه اش شوهر و بچه ی شوهرشه. اين يعنی چی؟ اگر بخوايم اينطوری توجيه کنيم که راوی قصه خود شخص اول يا همون زن نويسنده نيست، بنابراين خيلی چيزها وجود دارن درباره ی اين زن نويسنده که مسلما راوی از بيرون درهای آپارتمان اون، نمی تونسته چيزی درباره اش بدونه؛ به اين سوال می رسيم که چطور راوی از اينکه شوهر نويسنده سکس رو يه دقيقه ای مث اسمارتيز خوردن می اندازه بالا خبر داره اما از جای نوشتن خانم خبر نداره. از کتاب های قبلی و روياهای آينده اش خبر نداره. نصف اول کتاب که من به اين مشغول بودم که آخه چرا يه زن در اواسط زندگی اش که به طور مستقل اداره اش می کنه پدر و دختری رو  به شوهری و به تبع اون به دختری می پذيره و هی نق می زنه؟ مگه زورش کردن؟ اگه عواملی باعث شده که اين خانوم بله بگه، اين عوامل چی هستن؟ اگه نه پس عاشقه؟ اگه عاشقه چرا به عشق اشاره نشده؟ مشخص نيست. بعد مادر اين نويسنده. من که در بين زنهای مذهبی بزرگ شدم يه همچين چيزی ناياب ترين نمونه ی موجود روی زمينه، که طاهره علوی به عنوان مادر زن نويسنده ارايه اش داده. من هيچ وقت به عمرم نديدم زنی که دست کسی رو توی دستش بگيره تا براش دعا بخونه و بعد اينقدر رفتارهای خاله خامباجی مآب داشته باشه. شايد هم البته من درست نگاه نکردم. اما به هر حال اين زن هم برای من قابل درک نبود. شوهر زن هم همينطور. اين شخصيت که تا آخرهای ماجرا بيچاره سرش به کار خودش گرمه و يه آدم شوتيه که سکس هم براش به اندازه ی يه ارضا ارزش داره و سر کار رفتنش و بودنش و زيستنش به يکنواختيه خرس هاييه که به خواب زمستونی رفتن، چطور يهو می افته تو زندون و حالا گيريم هم که افتاد چطور بعدش ديوونه ( يه مقدار روانی منظورمه) می شه و بعدترش هم می ميره. مرگ اون مرد اصلا قابل فهم نبود و خيلی بيخود و بی جا اتفاق افتاد. می مونه پرستو، بچه ی اين مرد. که موضوع داستان درباره ی مشکلات اين زن با همين بچه، يعنی بچه ی شوهرشه. اين بچه تنها کسيه که شخصيتش نسبتا خوب پرداخته شده...
فقط آخر آخر قصه رو دوست داشتم. اونجايی که زن با اعلام اينکه از اول هم می خواسته جای مادر پرستو باشه نه دوستش هم يه جوری داره صادقانه با بچه ای که داره می ره برخورد می کنه و هم اينکه داره اون رو توی اين دو راهی می ذاره که حالا که بعد از اينهمه کشمکش و ... داری غر غر می کنی و دوست نداری از پيش من بري، بمون. موردی نداره فقط اگه می مونی بايد بپذيری که من مادرت باشم.همين.

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤