راهرو های طولانی رو طی می کردم. از چند تا پله می رفتم پايين. بعد دوباره می رفتم جلو. يه قسمت راهرو کمی سرازيری بود. می رسيدم به يه اتاق . يه اتاق رو به نور. که پشت پنجره اش يه کارتن بود و کارتنه به خاطر موش های توش هی جابه جا می شد. پنجره رو به آفتاب بود. چشم هام رو می زد. هدی زيرش نشسته بود. روی يه صندلی. دستم رو هی می ذاشتم روی چشمم . اشکام نمی اومد اما گريه داشتم. می گفتن اونجا ديوونه خونه است. هدی برام تعريف می کرد که چی شده اومده اينجا. سرم گيج می رفت. اشک حلقه می زد توی چشمم...
از خواب بلند می شم. غم سنگينی روی سينه م جا گرفته. بلند می شم. فکر می کنم بايد برم پيشش. دلم براش تنگ شده. اين خواب ها چی هستن من می بينم؟!

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٤