تصاوير زيبا* 

 دستم رو تکون نمی دم مبادا که به خودش بياد و حرفش رو قطع کنه. زن ۴۰ و خورده ای ساليه که اول از پنجره ی آشپزخونه اش حرف می زنه. از اينکه چطور اين پنجره در بطن کوچه نگهش می داره. چطور در حس اجتماع سهيمش می کنه. بعد ادامه می ده و از مسئوليت هاش می گه. از همه ی جمله ها که با مامان شروع می شه و اون مسئول جوابگويی به همشونه. از کار خونه و بيرون و بچه ها که تمومی نداره. از شوهرش که خونسرد فقط تماشا می کنه.
 دستم رو بدجوری روی ميز قرار دادم و درد گرفته . اما می ترسم اگه تکون بخورم جريان کلماتش قطع شه. امروز صبح سه جرخه ای رو از پنجره ی آشپزخونه ديده که بار بنفشه می برده و به همين تصوير قناعت کرده برای خوشی دلش. 

 ۲۸ ساله است. مدام فحش می ده به زن هايی که شوهرش رو از راه به در کردن: زنيکه تنها افتاده گوشه شهرستان، بی کس و کار. با اون زير زيرک بازی های زنونه اش يه جوری شده بود که شوهرم فکر می کرد اين قديسه است ... می گم خب اين زن تنها و بی کس و کار و ... که فقط دنبال شوهر بوده و آرمان شهرش يه رختخواب قانونی ، چرا بايد اينهمه ملامت بشه که شوهر تو رو دزديده اما يه آقای تحصيل کرده ای که زن تحصيل کرده خوشگل و لوندش کنارشه نبايد ملامت شه که با اون پريده؟! جواب نمی ده. ساعتی نگذشته که بلند بلند داره برای همه حرف می زنه: ما زنها ذاتاً پشت هم انداز و موذی هستيم. ما زنها ذاتاً به تجزيه تحليل خاله زنکی همه مسايل معتاديم ... 
 چشمم رو می دوزم به دختر بچه ی شش ماهه و سرم رو بالا نمی يارم که که اون رو نيگا کنم.

 دختر جوون ۱۹ ساله ايه که توی بهزيستی کار می کنه. نقاشی به معلول های ذهنی ياد می ده. می گه دلايل معلوليت ذهنی شون اغلب خيلی متفاوته و بررسی اش هم جالبه. يکی شون رو مثال می زنه که وقتی بچه بوده تب شديدی بهش دست می ده. مادرش ماشين لباس شويی رو پر از آب سرد می کنه و بچه رو می ذاره توش و ديگه از اون موقع حال بچه اينطوری می شه. اينطوري که اون توضيح می ده و من ستون فقراتم از هر حرکتی عاجز شده، دستم و سرم... نگاهش می کنم.

 
 * عنوان را از نام کتابی از سيمون دوبوآر  گرفتم.

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ اسفند ،۱۳۸٤