هنگام مرور اخبار سال ۸۴

خيلی نوشتن از دوره ای که انگار در اون دوره مرده بوده ام سخته! به فعاليت های دوستان فکر می کنم. به ميادين شهر در روز پيش از انتخابات. فقط می تونم پاساژ مفيد رو به خوبی به ياد بيارم. در ظل آفتاب .... و جلال رو . شايد سالهای بعد آدمها حال حالای ما رو بهتر از خودمون درک کنن.
اما کجا ثبت می شه؟ اون حس بازيگوش دخترانه ای که حتی اونقدر به ياد نمی آوری اش که بدونی عشق بوده اسمش يا نه؟ توی تاريخ که فقط همه همين اسم های رجال زمان قحط الرجال رو می بينن. پس سهم ما از ذهنيت مردم آينده کجاست؟ سهم من از شلوغی های رويا ها و تصورات دختر ۲۴ ساله ای به سن امروز خودم در سالهای بعد ( آينده ی دورِ ) دنيا کجا خواهد بود؟ وقتی که تنش رو روی تخت می کشه و نفس عميقی از ته سينه می کشه، چطور می تونم در اون لحظه وجود خودم رو اثبات بکنم؟ همون موقعی که به سقف خيره می شه چطور می تونم به يادش بيارم که تب روزهای انتخابات و دولت های به ظاهر متضاد به همون شعارهای انتخاباتی و هياهوهای تبليغاتی اتمام پيدا نمی کرده . اين تن مجسمه ی سرد رو براش زنده کنم. تا از نقش های سه بعدی مون جدا بشيم. رنگ پيدا کنيم و حرکت. و اون مات بمونه که چقدر آفتاب بر سر ما ريخته و چقدر عشق رو گل سرخ گل سرخ توی يقه هامون فرو کرده ايم هر چند که گره ی روسری هامون براومدنِ نفسهامون رو سخت می کرده توی فصل گرم .

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٤