کدو قلقله زن های رقصان؟!

 

کدو قلقله زن ماییم. ما ها که رفتیم توی کدو تا از شر گرگ ها و باقی حیوون های وحشی در امون بمونیم. البته با این فرق که این مساله به ذهن خودمون و دخترامون نرسید و این راه حل عقل های خودمون نبود. چون ما ناقص العقلیم و عقلامون به این چیزها قد نمی ده. این دستور مردها بود. اون ها عاقل تر و خیرخواه تر از ما برای ما هستن. کدو هایی برامون بار اوردن اندازه ی قدمون و ما رو کردن توش. وقتی که توی خیابون راه می ریم هیچ کس نمی فهمه الان این ما هستیم یا خواهرها و مادرامون و همینه که درامانیم.
خالق کدو مرد عاقلی بود. اون تا با نمونه ای از زنان آوازه خوان روبرو شد مقاومت نکرد چون می دونست که این کار بی نتیجه است. اون شروع کرد برای باقی زن ها از گرگ ها تعریف کردن و از روباه های مکار. زنان که از خونه هاشون ناباورانه به حرف های اون گوش می دادن،گاه و بی گاه گوش هاشون رو تیز می کردن و به زن آزادی خواهی که توی کوچه ها آواز می خوند گوش می دادن. دلشون داشت پر می کشید که به اون زن بپیوندن و کمرهاشون رو قر بدن و غش غش بخندن و ریسه برن که این بار شوهرهاشون خیلی جدی با تاسف سرشون رو تکون دادن و حرفهای مرد عاقل رو تایید کردن. گرگ ها... آه گرگ ها... و زنها دوباره داخل مطبخ ها رفتن. مطبخ هایی که نور خورشید به سختی به داخلشون می رسید و اونها یه بند می شستن و آب می کشیدن و خشک می کردن. اما دیگه نه این زندگی زندگی قبل بود و نه مطبخ مطبخ قبلی. صدای اون زن که توی کوچه آواز می خوند توی گوش هاشون طنین می انداخت و هرچقدر که سعی می کردن هی با خودشون بخونن: بشور، آب بکش، خشک کن نمی تونستن مث دفعه های قبل این جملات احمقانه رو تکرار کنن و بخندن. رقص: این چیزی بود که دلشون می خواست. رقص وسط بازار. آه بازار. اونها دیگه نمی خواستن توصیف بازار رو از دهن شوهرهاشون که براشون گوشت و سبزی و نخود و لوبیا می خریدن بشنون. اونها می خواستن خودشون گوجه فرنگی های قرمز و سیب زمینی های خاکی رو ببینن. می خواستن انارها رو لمس کنن. می خواستن کوچه ها رو یاد بگیرن و توی دل ظهر و ظل آفتاب ساعت ها وایسن سر پا و به حرف های هم گوش بدن. اما هنوز داشتن می شستن، آب می کشیدن؛ خشک می کردن. رقص: این تنها چیزی بود که دلشون می خواست. رقص همراه زنی که آواز می خوند. پس به شوهر ها شون گفتن و این بار هم مرد عاقل جواب رو برای شوهرها که حالا هاج و واج مونده بودن و می رفت که از عصبانیت آبروی همه ی مردها رو ببرن و باعث شن که همه فکر کنن اونها معنی آزادی زنان رو متوجه نمی شن توی آستین داشت. کدو. بله کدو، راه حل نهایی بود. کدو های بزرگ رو اوردن و یکی یکی زنها رو کردن توشون. گفتن گرگ ها و سگ های ولگرد اینجوری توی خیابون متوجه حضور شما نمی شن و شما حتی توی خیابون هم حرمتتون بر فنا نمی ره که یهو مبادا گرگی دنبالتون بیفته. زنها که چشم هاشون داشت از خوشحالی تصور کوچه های ظهرهای تابستون و آفتاب های ولنگار بیرون می زد، با هم زمزمه کنان گفتن آره درسته و اضافه کردن فقط دیگه ما رو به مطبخ ها برنگردونین! کدو ها رو به سر و تن کردن و راه افتادن. قل می خوردن و به طرف زن آوازه خون می رفتن. زن آوازه خون که دید هزار تا کدو به طرفش قل می خورن و میان دست از آواز خوندن کشید. خودش رو کنار کشید و نگاهشون کرد که چطور به زور می خواستن تعادل خودشون رو در جایی که زن آوازه خون بود به دست بیارن. وقتی بالاخره تونستن یه جا بند شن ازشون پرسید این مسخره بازی ها چیه و اونها گفتن هیچی و خواهش کردن که با هم برقصن و آواز بخونن ولی هیچ صدایی به جز بوم بوم از توی کدو ها بیرون نمی اومد و هیچ رقصی غیر از قل قل خوردن در میون نبود. زن آوازه خون ناراحت وایساد و چشم هاش رو به اونها دوخت. نه این جوری نمی شه. این چیزی بود که زن آواز خون با خودش گفت. پس شروع کرد براشون توضیح دادن که اونها اینجوری هیچ حرکتی غیر از قل قل نمی تونن داشته باشن و هیچ صدایی جز یه سری صدای مبهم. توضیح داد که باید از کدوها بیرون بیان.توضیح داد و توضیح داد. باورش برای عموم زنها سخت بود چون اونها مردها رو خیرخواه خودشون می دونستن. اما عده ای شون پذیرفتن و از توی کدوها بیرون اومدن. با ترس نگاهشون رو چرخوندن و هیچ چیز جز آفتاب ندیدن. نه گرگ نه سگ ولگرد. اما عده ی دیگه که نپذیرفتن کم کم از حرکت های بی حاصل قل قل هم خسته شدن و توی کدو هاشون چمباتمه زدن و توی تاریکی کدوها با خودشون تکرار کردن:بشور، آب بکش، خشک کن. اما دیگه هیچ وقت نخندیدن. اونها تکرار کردن و هی کدو قلقله زن های تازه ای به دنیا اوردن. آه اگر اونها می فهمیدن کدوها نمی تونن برقصن هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت زن آوازه خون در بازار شهر به تیرک بسته نمی شد و دوستاش که می رقصیدن کتک نمی خوردن. آه هیچ وقت...

 

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٤