بيماری عزيز فمينيسم

 در حالتی اين مطلب رو می نويسم که اين چند روز دارم طعم کشدار مريضی رو می چشم. آره سرطان نيست، اما باز هم مريضيه. حالت نرمال زندگی رو به هم می ريزه. بی حوصله و کم طاقت می کنه آدم رو. کلافه کننده هم هست. پس در اندازه خودم می تونم بفهمم مريضی يعنی چی! خب حالا می رسيم به حرف اصلی.  توی ۲ تا مطلب پايين تر، کسی برام پيغام گذاشته و سوال کرده که آيا من مريضی فمينيسم دارم يا نه؟ و من با مقدمه ی بالا دارم می گم آره اين مريضی رو دارم و خيلی هم شيرينه. از سردردها و تب هاش لذت می برم. بهم طعم زندگی رو می چشونه. حالت نرمال همه چيز اعم از تاريخ، جامعه، اقتصاد و ... رو به هم می ريزه. آدم رو بی حوصله می کنه که ديگه توی تاکسی مسير انقلاب به فردوسی رو با لمس کردن مداوم مرد بغل دستی تاب نياره که مبادا چيزی بگم، آبروم بره و راهی هم که نيست و الان می رسم. يا افضات دوستانی رو که بر می دارن زن رو توی قاب خونواده کادر می گيرن ، تحمل نکنه. کلافه کننده هم هست. چون باعث می شه بهتر ببينیم. بهتر بشنویم و از کنار حرفهای به ظاهر ساده راحت نگذريم. پس يه نوع هوشياری دايمی رو به آدم می ده که باعث می شه تحليل و پيشينيه ی کوچک ترين کاری سريع توی ذهنش تداعی شه. البته اين نوع مريضی رو هم من به اندازه خودم دارم درک می کنم. احتمالا فرار دخترا از خونه، خودسوزی زنهای ايلام و ... و افسردگی ها مزمن زنهای مملکتمون حکايت از دخترا و زنهايی داره که به شکل سرطانی و حاد دارن اين بيماری شيرين رو می چشن. وقتی که ديگه جايی ندارن، وقتی که حتی حرفی ندارن، اون موقعی که از خونه می زنن بيرون بدون اينکه فکر کنن کجا بايد برن، موقعی که يه گالن نفت رو خالی می کنن روی سرشون و کبريت رو می کشن، يا همون زمانی که توی عمق چشمهاشون هيچ نشونی از آينده ديده نمی شه، مسلما نرماليته ی خونشون به هم ريخته. مسلما به بيماری عزيز فمينيسم دچار شدن.
ضمنا فکر می کنم بيماری فمينيسم خيلی بهتر از بيماری ديکتاتوريسم باشه!

 

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٤