افسون درياچه

 رفتم
نمايشنامه خوانی مرغ دريايی  اثر چخوف. جای پرستو  و فرشته خالی. خوشم اومد. البته نمی دونم به بازی و لحن بازيگرها هم نزديک شدم يا اينکه مث هميشه که جذب ادبيات روسيه می شم، اين بار هم جذب ضرباهنگ واژه های چخوف شدم. من با ادبيات روسيه و بخصوص با داستايوسکی بزرگ شدم. اگرچه بعد ها می ديدم که همه در اطرافم نگاه به شدت اخلاق گرايای اون رو نقد می کنن، اما متاسفانه يا خوشبختانه ديگه از آب و گل دراومده بودم . داستايوسکی مث يه دايه ی مهربون ولی سخت گير نکته به نکته روانشناسی اش رو که به شدت بر درک طرف مقابل تاکيد می کنه ريخته بود توی خونم ، مثلا از همون ۱۲،۱۰ سالگی شيفته ی نگاه انسانی اش به روسپی ها بودم.
بازی ها هم خوب بود. مخصوصا بازی نينا. دختری هم کنارم نشسته بود که هر وقت نينا مشغول گفتن متنش می شد ، يکسره گريه می کرد. بدجوری روم اثر گذاشته بود. هم دوست داشتم غش غش از ته دل بخندم. هم اينکه دوست داشتم برگردم در بغل بگيرمش و دلداری اش بدم.هنوز هم همون حس دوگانه رو دارم. خنده و گريه...
سر ۱۶ آذر که از تاکسی پياده شدم، گلبهی ها و برخی درختای کوچک بلوار گل و شکوفه داده بودن. ناخودآگاه گفتم ای زندگی اين منم که هنوز با همه پوچی از تو لبريزم ( از شعر فروغ). هر سال که به بهار نزديک می شيم مث ديوونه های شب های مهتاب می شم. قلب و گلوم انگار متورم می شه . انگار همه انرژی ها و کابوس هام توامان لبريز می شن. از زندگی و مرگ سرشار می شم. چيزی مث همون هوس غش غش ديوانه وار خنده و همدردی با زار زار گريه. دلم به دريا زدن می خواد. مثل همون نينا. مث مرغ دريايی. دلم دريا می خواد. پس بی راه نيست که نينا رو حسابی فهميدم. نينا و تب های خواستن رو در رگ هاش...


ضمنا اگه سرود دوم جنبش زنان رو نشنيدين، معطل نکنين: اينجا

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٤