...

از اون روزهای لعنتيه امروز. دارم گزارش می نويسم. يادم می افته که شير روی گازه. می رم پايين . سر رفته و همه گاز رو گند زده. از ترس مامان همون موقع وا ميستم و تميز می کنم می يام بالا. تلفن پايين بی وقفه زنگ می زنه. دوباره می دوم پايين. تلفن رو جواب می دم از مدرسه مامانه. می يام بالا. دوباره تلفن. می رم پايين . دوباره همون خانومه . می يام بالا شروع می کنم که ادامه بدم. فکر می کنم مامان بياد گشنه است. می رم پايين غذا می ذارم روی گاز. می يام بالا . در حال نوشتنم که برق می ره. ياد غذا می افتم. می رم پايين. جزغاله شده. ظرف غذا رو می برم توی حياط تا بو نپيچه. به اندازه مامانم پلوی سالم مونده. می ريزم توی بشقاب. کمی وا ميستم تا بوی قابلمه بره. برش می گردونم توی آشپزخونه. می شورمش. عصبانی ام. تمرکز ندارم. هی فکر می کنم که چيزی رو روی گاز جا گذاشتم.هول هم هستم. يه ساعت ديگه بايد برم کلاس. يه پاراگراف فقط نوشتم...

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥