بيست و پنج

 مث بچه گی هام که می رفتم لبه پرتگاه و راه می رفتم، حالا دوباره به همين کار رو اوردم. نصفه شبه و می گم اه از اين توری های احمقانه ی ثابت پنجره ها. دوست داشتم الآن، درست همين الأن پاهام رو آويزون کنم و از طبقه دوم که نه از طبقه هزارم يه آسمون خراش بشينم لبه پنجره و به روبرو نيگاه کنم. به سطح شهر . همين جوری هم يه سيگار برای خودم دود کنم. داشتم اين رو می خوندم که ديدم نوشته عروسيه دختر حجاريانه. اگه بعد از ظهر بود کلی نوستالژی داشتم. اما الآن اوضاعم بهتره. الآن از اون چيزهايی که گذشته و اون چيزهايی که آينده است خالی ترم. حتی خبر عروسی زينب هم برام ديگه فرقی نداره. زينب، همممم ، اون دختری که خانوم دلدار دوم راهنمايی بهش گفت اين سوالهايی که تو می پرسی رو بچه های سال سوم و چهارم دبيرستان می پرسن. دوم راهنمايی ، هممم، اون دوستی که هنوز هم نمی تونم جز به احترام اسمش رو به خاطر بيارم. دوستی که اسمش رو حتی لبه طبقه هزارم ساختمون هم اينجا نمی نويسم مبادا که برنجه. همون دختری رو می گم که باباش شهيد شد و مادرش صيغه می شد. از جنگ متنفرم. حتی اينجا که ديگه هيچ ارزش و ضد ارزشی مهم جلوه نمی کنه. گاهی فکر می کنم هست. حضور داره. پر ينوش ص ن ی ع ی بهم گفت اين يه نوع بيماريه. مهم نيست. اينجا بهش نزديک ترم. گاز حموم تمومش کرد. اينجا بهش نزديک ترم. طبقه هزارم. وقتی می تونی يه سوت بزنی و يه ذره خودت رو سر بدی جلوتر. تا تموم شه. کيوان از حجا ريان پرسيد دليل زنده موندتون چی بود؟ حجا ريان با پوزخند و به زحمت گفت لابد اينکه خودکشی کنم. اولين باری که ديدمش يه صبح بود که اومد زينب رو برسونه. بعدن ترور شد. بچه ها دم بيمارستان دعا می خوندن. قصه غم انگيزی بود. فاطمه شريعتمدار هم بود. من اونجا نبودم. حتما اگه به جای حجاريان، حبيب الله ع س گ راو ل ادی بود من اونجا بودم.نه به خاطر ارادت خاص که اون موقع عقلمون به اين چيزها خيلی نمی رسيد. بلکه به خاطر دوستی خودم با نسترن. اينجا راحت می شه خنديد. به اينقدر کثافت انباشته يه جا. مث شبهای امتحان شده که هيچ کاری از دست آدم بر نمی ياد جز هيچ کاری نکردن. مدرسه دو ساله بودم يا مهد کودک ۱۵ ساله؟ رفته بودم بالای يه چهارپايه و نخ کرکره رو انداخته بودم به گردنم. به خاله ام گفتم دوست دارم وقتی بزرگ شدم تير بارون شم. خاله ام گفت اين حرفا چيه خاله جون. می گن ادبيات زنان همش تکرار خاطره است. هيچ کس نمی گه تکرار خاطره هم حوصله و وقت می خواد به خدا. مث اين می مونه که آروم و با حوصله پله های مدرسه رو تعريف کنم و برم بالا. پله ها رو از توی حياط. بعد طبقه دوم. فائزه. کلاس. يا پنجشنبه ها و زيارت عاشوراها. اين بالا گريه کردن با نوعی استيصال(؟) همراهه. توی سفر به ديگر سوی کارلوس کاستاندا بود که می گفت مرگ يه متر و نيم از دست چپ آدم عقب تره. مرگ ترسو. بيا اين لبه بشين. دوست دارم کنارم بشينی. ساعتها. با همون چشم های خودت. با همون لجبازيهای خودت. يا گردن کج کردنهات. الآن نمی تونم بشناسمت. حتی وقتی اس ام اس می دی. از اومدن به خونه ات می ترسم. انگار همه چی خراب می شه. من اون خونه ته خيابون ايران رو می شناسم. مغازه چلوکبابی سر آبشار رو. توی خيالم فقط راهم رو می کشم و ميام اونجا. ساعت ها وا ميستم. می گی اون خرابه رو ببين. يه خونه خيلی قديميه با معماری سنتی. همه چی اش داره می ريزه و خالی افتاده يه گوشه ی اين محل. طبقه دوم هستيم. پشت پنجره. می گی فکرش رو بکن چقدر آدم توی اين خونه زندگی کردن. عاشق شدن. مردن. نمی تونم با حرفات ارتباط برقرار کنم. به شهر نگاه می کنم. به اين سيم توری کثافت که لبه پنجره رو از آدم می گيره. دستم رو دراز می کنم به گذشته. چيزی جز يه اسکلت دست، توی دستم نمياد. دستم رو دراز می کنم به آينده . بالا ميارم. بوی داروهايی که با لجبازی از دهنم تف می کردم بيرون، توی سرم می پيچه. می رفت توی يقه ام. گريه می کردم. تب داشتم. دو سالم بود.

  
نویسنده : مريم ميرزا ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥