آره حق با ما است
يه روايت از تجمع  ۸ مارس

 می رسيم به محوطه تئاتر شهر. به سوسن طهماسببی می گم چقدر اينجا امروز محيط زنونه ای پيدا کرده. زنها دسته دسته ايستادن و دارن با هم حرف می زنن. کم کم جمعيت بيشتر می شه. يکی گلهای زرد رو پخش می کنه . ديگری کپی سرود جنبش زنان رو. جمع می شيم روبروی در ورودی محوطه تئاتر شهر. کنار پياده رو. می خونيم. با هم می خونيم. با هم برای زنانی می خونيم که بين ما نيستن. اونهايی که درباره امروز خبر ندارن و حتی اونهايی که می دونن اما نمی خوان باشن. ما روی زمين می شينيم و می خونيم. ای زن ای حضور زندگی. به سر رسيد زمان بندگی ... و دست می زنيم. عده ای که ايستادن پا می کوبن. چه کسی می تونه جلوی جريانی رو که توی قلبهای ما می گذره بگيره. اين جريان متوقف شدنی نيست . جريانی که توش ما حق يه انسان کامل رو می خوايم. حق انسان کاملی رو که توی سال ۱۳۸۴ ايران و ۲۰۰۶ دنيا داره زندگی می کنه. چقدر چقدر چقدر اين ما گفتن رو دوست دارم. حتی اگه اين ما ۳۰۰ نفر باشه. يا  دخترايی باشن که از اتوبوس سرشون رو اوردن بيرون می گن چه خبره؟ بهشون می گم امروز روز جهانی زنه. ما جمع شديم تا از حقوق زنان دفاع کنيم. می گم امروز تموم شد اما سال بعد ۸ مارس رو بياين. می گم ما بايد با هم باشيم.
سرودمون رو می خونيم که ماشين نيروی انتظامی تقاضا می کنه با زبون خوش متفرق شيم. می گه تجمع شما غير قانونيه و با تکرار اين جمله می خواد شير فهممون کنه. آقا جون ما وقتی توی خيابون راه می ريم شير فهم شده ايم. ما وقتی توی ملک مردها که همون جامعه ی گل و بلبل نکبتمونه راه می ريم شير فهم شده ايم. موتوری و راننده ماشين و غيره و ذلک شير فهممون کرده اند. دادگاه های خونواده و قوانين جيگرمون شير فهممون کرده اند شما حالا ديگه چی می گی؟
دوستامون در نيروی انتظامی شروع به کتک زدن کوچيک و بزرگ و پير و جوون می کنن. از ما گرفته تا سيمين بهبهانی همه رو می زنن. هر چند سيمين سرش رو هی بالاتر می گيره و هر ضربه ای رو سر بلند تر ، سر بر می ياره. رفتم توی خيابون. دختری رو ديدم که داشت از پا می افتاد زير دوباره و دوباره فرود باتوم. جيغ می کشيدم که نزنينش...
به مامور نيروی انتظامی می گم آقا ما برای حقوق خواهر شما اين جا جمع شديم، چرا می زنی؟ می گم می دونی اگه بخواد طلاق بگيره چه بلايی سرش مياد؟ می گه اگه خواهر من بخواد طلاق بگيره، خودم ميذارمش همين وسط، سرش رو بيخ تا بيخ می برم. می گم خب ديگه کسی که با خواهر خودش اينجوری می کنه، ديگه با ديگران چه ها کنه!
به يکی ديگه شون همين جمله رو می گم، می گه برو گمشو کثافت. می گه تو اگه می تونی از خودت دفاع کن، نمی خواد از خواهر من دفاع کنی. می گم آره من هم اگه باتوم داشتم می تونستم از خودم دفاع کنم.
بچه ها رو گم کردم. راه ميفتم برم طرف مرکز. مردی با شوق می پرسه چه خبره؟ می گم برای دفاع از حقوق زنان تجمع کرديم. زير لب می گه اه و روش رو بر می گردونه.
می رم مرکز فخری و احترام اومدن فقط. ميام سريع بيرون که برم مجله. نسرين و آزاده رو سر حافظ می بينم. داريم با هم ميريم که پسرکی جوجه فکلی من رو با متلک زيبايی مورد مهرورزی قرار می ده. نسرين يقه اش رو می گيره. می گه بزنمت؟ پسره ی وقيح می گه اگه می تونی بزن. نسرين يک سيلی محم می ذاره در گوشش. ناگهان توی ميدون جنگ وارد می شم. با نسرين گلاويز شده و نسرين تا می خوره داره می زندش. من هم از پشت می زنمش. تا می خوره يعنی تا می خوره هاااا می زنيمش. يه دفعه يه مردی مياد و پسره رو از دست ما در مياره و اون رو که هنوز تقلا می کنه نسرين بزنه، يه فصل ديگه کتک می زنه. لحظه ای بعد توی يه کتاب فروشی نشسته ايم. نسرين صورتش خون افتاده و داره گريه می کنه.  من هم گريه می کنم. نسرين می زنه زير خنده. من هم می زنم زير خنده. حواسم به آزاده نيست. چه مهمون نوازی تهرانی ها می کنن . مردهای تهران از دوستای خوبمون در هشت مارس...
در راه مجله جلال رو می بينم. کوتاه. فشرده. توی کوچه ی نزديک مجله راه می ريم و می ره دوباره سر کار. دوباره...
توی مجله هستم. دو مرد با شيرينی ميان. اين ها همون راننده های آژانسی هستن که ديشب که بچه ها (همکار های خانوم ) دير داشتن از مجله می رفتن يه کلمه رکيک راجع به مجله مون گفته بودن. من صبح که فهميدم داشتم از عصبانيت منفجر می شدم که رييس عزيزمون اومد و با يه تلفن بهشون همه چيز رو حالی کرد. حالی کرد که اينجا ما ها زنهای زنده ای هستيم که حق زندگی داريم و در اين حق، حق شکايت کردن رو هم داريم. حالا اين دو نفر از آژانس مذکور اومدن برای معذرت خواهی. با پرروی تمام هر از گاهی می رم و معذرت خواهی های ضمنی و غير ضمنی صريحشون رو نگاه می کنم. حض می برم از شيرينی که اوردن و دارم می خورم.
بر می گردم مرکز. بچه ها نگرانن. معلوم نيست سيمين بهبهانی کجاست. از ساعت ۳۰/۴ که روونه اش کردن خونه. هنوز نرسيده. با فرناز و مريم می يام بيرون که بريم کافه تيتر. پيش عده ای از دوستان. که تلفن فرناز زنگ می زنه. از مرکز زنگ زدن که خبر بدن سيمين پيدا شده. رفته بوده جايی برای کاری. همون جايی هستيم که ساعتی قبل با کتک ازش روونه مون کرده بودن. از وسط چهار راه می خوايم رد بشيم که مردی می گه چراغ قرمزه ها. می گم اگه امروز اينجا ما رو هم می کشتن اين آقايی که حالا بهمون آيين نامه راهنمايی رانندگی ياد می ده، ککش هم نمی گزيد. مردی ديگه از وسط چهار راه رد می شه و اون مرد اول خفه خون مرگ گرفته. لابد چون اونی که الان داره رد می شه مرده و کتک خورش ملس نيست.
توی کافه بچه ها حرف می زنن. من هی می رم به جاهای دوری که نمی دونم خودم هم که کجاست و بر می گردم. اراضی گندم پوش رو رد می کنم. به سرو های حياط مجله فکر می کنم. به بلندا و استقامتشون توی فصل سردی که می گذره. دوباره بر می گردم. همين جا هستيم. بلند می شم و از بچه ها جدا که برم دنبال مهرو، خواهر کوچکم و از کلاس زبان برش گردونم خونه.
توی راه برگشتن مهرو رو نگاه می کنم. من عاشق اين موجودم. نه به خاطر اينکه خواهرمه و نگاه های شيطون و ظرافت حرف زدنش رو عاشقم. فقط به اين علت که يه بار جلوم وايساد و گفت به تو مربوط نيست من می خوام چی کار کنم. اون لحظه داشتم از عصبانيت می مردم ولی اين جمله اش انگار ميخکوبم کرد. آروم هم شدم. نگاهش کردم و گفتم: آره حق با توئه.

پ.ن: پنل وبلاگ نويس ها رو هم رفتم. حالا بماند برای بعد...
 

/ 0 نظر / 6 بازدید