نامه
اين همه روز می گذره که وقتی برای نوشتن ندارم. برای نوشتن يه نامه . هر روز با اين فکر بيدار می شم که ديگه امروز می نويسم. ولی باز هم هر روز وقت کم ميارم. اول صبح می گم توی مجله می نويسم. بعد از کلی اين طرف و اون طرف دويدن، می رسم مجله و با خودم می گم شب توی خونه می نويسم. شب توی خونه يه مقدار پايين می مونم و بعدش هم که ميام بالا با ۲ تا تلفن، چند صفحه کتاب و ۲ دقيقه اينترنت همه چيز تموم می شه. چون ديگه با فکر خسته ام نمی تونم دقيقا فکر کنم به اينکه چه چيزهايی بايد بنويسم. يه مقدار هم البته وسواس گرفتم. وسواس اينکه بايد چيزی برای نوشتن داشت تا نوشت. اما من که هر چيزی رو که دارم اونقدر روزمره است که نمی شه نوشتش، ديگه نمی دونم چرا اينقدر دست به دامن خودم شدم برای نوشتن اين نامه. شايد يه جورايی می خوام از اين روزها رها شم. روزهايی که بوی اجتماعی اش بوی تند تهديد و ارعاب داخلی و خارجیه و بوی شخصی اش خلاء هر بوی ممکنه. خلاء هر تصميمی برای به چپ يا راست رفتن. بالا يا پايين رفتن. چه جوری می شه از همه اين ها نامه ای رو تنظيم کرد که توی اون نه زياد صميمی شد و نه خيلی رسمی؟! چطور می شه مشکلات شخصی رو چنان ماهرانه با مسايل اجتماعی قاطی کرد که فهم درستی از وضعيت فردی موجود بده؟ وضعيت فردی که نه در حوزه ی اجتماعی در مسئوليتشه که پناهی بسازه در مقابل تهديد ها و نه در حوزه ی شخصی اش تصميمی به فکرش می رسه که مطلوب تر از هر تصميم ديگه ای براش باشه. 

/ 0 نظر / 6 بازدید